حيات پر بركت - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧٣
شايد باور نكنيد و حتّى براى خودم باور كردنش مشكل است كه من در آن ايّام، شروع به تدريس مراحل پايينتر كرده بودم و گاه در همان مدرسه در يك روز، هشت جلسه تدريس داشتم و خودم نيز چندين درس و مباحثه داشتم و با اينكه منزل ما در شيراز با مدرسه، فاصله زيادى نداشت بسيار كم به منزل مىرفتم، شب و روز در مدرسه بودم.
شبها كه مشغول مطالعه مىشدم تا ديروقت سعى بر مطالعه داشتم در آن وقت از چراغ نفتى استفاده مىكردم، يك شب وسط مطالعه خوابم برد و چراغ هم واژگون شد صبح كه بيدار شدم خودم را در يك طرف و كتاب و چراغ را در طرف ديگر ديدم كه سياه و خاموش بود و خدا رحم كرده بود كه حجره آتش نگرفته بود. به هيچ وجه به تغذيه اهميّت نمىدادم و اصولًا وضع زندگى طلّاب در آن روز، از امروز بسيار سختتر بود.
مجموع اين امور سبب شد كه از نظر جسمى بسيار لاغر و پژمرده شدم ولى عشق و شور و علاقه، همه اينها را جبران مىكرد».