حيات پر بركت - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١١٣
مىرفتم. اوّلين جايى كه رفتم در آن موقعى كه طلبهاى در شيراز بودم، روستايى به نام «گُويُمْ» در نزديكى شيراز بود كه الان تقريباً جزء شهر شده، بعد سفرى براى تبليغ در ماه مبارك رمضان به «فسا» يكى از شهرستانهاى فارس رفتم، با اينكه از نظر درسى و اطّلاعات تفسيرى و مخصوصاً عقايد، خودم را خوب مىدانستم ولى در سخنرانى، خودم را موفّق نمىديدم، بسيار كمرو بودم، فكر مىكردم آن جاذبه بيان كه لازم است ندارم، توسّل به معصومين عليهم السلام پيدا كردم و از آنها زبان گويايى خواستم كه بتوانم خدمتى به اسلام و مكتب اهلبيت عليهم السلام كنم، توسّلها ادامه داشت، تدريجاً احساس كردم نيروى بيشتر و بهترى دارم پيدا مىكنم، بعداً كار به جايى رسيد كه سخنرانى من فوقالعاده مطلوب و مورد استقبال واقع شد بحمداللّه».
خاطرهاى بسيار آموزنده
استاد در ادامه از رونق عجيبى كه سخنرانى او پيدا كرده بود و از مبارزات شديدى كه با حربه منبر بر عليه كمونيستها و بعضى از فرقههاى ضالّه و مفاسد اخلاقى در آبادان و خرمشهر، آغاز كرده بود سخن مىگويد، آنگاه به جلسات مفصّلِ «پاسخ به سؤالات و حفظ حديث» قبل از انقلاب، در مسجد ارك تهران و حسينيه بنىفاطمه و اقداماتى كه براى جذب جوانان و دانشجويان به صفوف مذهبىها به عمل آورده بود اشاره مىكند و در اين رابطه خاطرهاى را كه براى خود معظّمله نيز بسيار جالب بود نقل مىنمايد و مىفرمايد:
«بسيارى از افراد، الآن كه به من برخورد مىكنند كه داراى سؤالات مختلفى هستند و ياد آن جلسات را مىكنند، سرگذشتهاى زيادى در اين قسمت دارم، با يك نكته دلم مىخواهد اين بحث را پايان بدهم، نكتهاى كه هميشه براى من آموزنده بود، ما صبحهاى جمعه براى همين جوانان در مسجد امام حسين عليه السلام جلسهاى داشتيم در