حيات پر بركت - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٩٥
است در مقابل ظلمهايى كه از ناحيه دشمن درون يا برون صورت مىگيرد «وَانْتَصَرُوا مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُواْ» «١»
و سرانجام تيرى است كه به سوى دشمنان، پرتاب مىشود (و الّذى نفس محمّد بيده فكأنّما تنضهونهم بالنبل) «٢»
، چراكه ملاك كارش دين، و مايه حفظش تقوا، و زينتش ادب، و دژهاى محكم آبرويش حلم و بردبارى است. «٣»
اكنون كه چنين است آيا دوست دارى كه به تماشاى شاعرى چنين باصفا و صميمى بنشينى و نظارهگر چنان ابيات زلال و شفّاف باشى و چون بلبلى «نغمه توحيد» سر دهى و «بها» ى خويش را در صفاى گلشنِ رخسار يار ببينى؟ آيا مىخواهى كه با تماشاى «جمال كعبه» خارهاى مغيلان را چون پرنيان بيابى و با «زمزمه دلباختگان» به خيل شيفتگان و دلباختگان بپيوندى و با عشق و رضا، سفرى «در كوى رضا» داشته باشى و با «عشق و جنون» در آتش جادوى او پروانه و مستانه شوى؟
آيا مىپسندى كه با زمزمه «آرزوهاى من» مهر و لطف آن خضر راه، خسرو خوبان را آرزو كنى و فرياد برآرى: «شاهكار آفرينش قامت رعناى توست!» و بگويى بيا تا «بانگ تكبير ز هر بام و درى برخيزد» و «عالم پير، جوان گردد و سرمستِ سرور؟»
آيا مايلى كه از «وصل ياران» و پايان يافتن دوران هجران، خبر دهى و سخن گفتن را از عشق آن «يار غائب» بياموزى و دل تو نيز چون «دلهاى عاشقان» در كربلاى او بتپد و چون بلبلى شيدا، نغمه «چرا نمىبينم؟» سر دهد؟
آيا دوست دارى كه به جاى آنكه همچون آن جوان پرشور، با «تقدير از خورشيد» سخن بگويى، چون «شبنمى بر برگ گل» بنشينى و سر بر آستان حقيقت، بگذارى و