حيات پر بركت - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٥٥
داديم و اعلام كرديم كه هرشب در آنجا سخنرانى مىكنم. جمعيّت خيلى زيادى جمع مىشدند و ما از اين سنگر مىتوانستيم براى خنثى كردن فعّاليّت آن طيف استفاده كنيم.
بعد به سراغ زندانها و دادگاهها رفتيم ديديم اوضاع عجيب است، در بعضى از جاها كه آن طيف مخصوص نفوذ داشتند مسائل خيلى عجيب بود و يكى از افراد كه نام او را نمىبرم بعداً با ما تماس گرفت و گفت من مأموريّت داشتم شما را در آنجا به رگبار ببندم (كسى بود كه سايه به سايه ما حركت مىكرد) او مىگفت با پدرم صحبت كردم كه دستور دادهاند من آقاى مكارم (و همراهان) را به رگبار ببندم، پدرم به من گفت گمان نمىكنم كسى كه مكارم را بكشد روز قيامت اهل نجات باشد، همين مسأله در من اثر گذاشت و مانع شد كه من آن دستور را اجرا كنم».
ما به مردم اعلام كرديم هر كس شكايتى دارد آن را به مسجد «سيّد» تحويل بدهد، يك كارتن بزرگ از شكايات مردم جمع شد.
از كارهاى ناجوانمردانهاى كه آن طيف براى خنثى كردن كارهاى ما و براى اينكه جلوى افشا شدنشان را بگيرند انجام دادند اين بود كه يك فرد ساواكى (گمان مىكنم به نام مصيّبى بود) را خودشان از زندان آزاد كردند، و بعد در رسانههاى گروهى كه در اختيار آنها بود، اعلام كردند كه آقاى مكارم با يك گروه از قم آمده و ساواكى را آزاد كرده است در حالى كه روح من از اين قضيّه خبر نداشت و اصلًا كسى را آزاد نكرده بوديم.
رفتند در دانشگاه بين دانشجويان اين دروغ عجيب را پخش كردند، بنا شد راهپيمايى در شهر بر ضدّ ما راه بيندازند و براه انداختند! من بلافاصله تماس با وسائل ارتباط جمعى گرفتم و گفتم ما مسئوليّت مهمّى داريم و شما نمىتوانيد حرفهاى ما را منعكس نكنيد. آنها مجبور شدند و آمدند مصاحبه كردند و منعكس كردند و جو تا حدّى آرام شد.
خدا رحمت كند مرحوم آيةاللّه خادمى را، او و گروه زيادى از علماى اصفهان از ما