حيات پر بركت - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٩٧
استقبال از شعر معروف حافظ
«بلبلى برگ گلى خوشرنگ در منقار داشت»
نغمه توحيد
زاهدى كز خمِّ ايمان جام دل سرشار داشت خلوتى بهر عبادت، در بر كُهسار داشت
از همه غوغاى عالم رفته بودى بر كنار خلوتى خوش، خالى از بيگانه و اغيار داشت
بامدادان تا به شب، اندر ركوع و در سجود شب كه مىشد ديدهاى از خوف حق خونبار داشت
از عبادت قامت او منحنى همچون كمان پيكرى لرزان چو بيد اندر لب جويبار داشت
قلب او در آتش غم سوختى هر شب چو شمع آرزوى جلوه ناديده «دادار» داشت
اندر اين سودا صباحش تيره همچون شام بود نالههايى بس حزين اندر دم اسحار داشت
شامگاهى از تعب چشمان او در خواب رفت ديدههايى كز سرشكش سيل بر رخسار داشت
ناگهان شد عالمى در پيش چشم او عيان عالمى كز جلوهاش اوراق غم طومار داشت!
يك جهانى كان سراسر گلشن و گلزار بود هر طرف از كوه و صحرا سبزه و اشجار داشت