حيات پر بركت - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٥٧
نيست) من آمدم، اوّل رفتم حرم حضرت معصومه عليها السلام، ناگهان منقلب شدم و به قلب من افتاد كه اين چه كارى است كه من مىكنم آيا خدا از اين كار راضى است؟! دگرگون شدم و گفتم بيايم و جريان را به شما خبر بدهم تا مراقب و مواظب باشيد. اين را گفت و خداحافظى كرد و رفت. من ديدم تا الطاف خفيّه الهيّه نباشد نمىتوان از چنگال حوادث رهايى يافت».
حادثه سوّم
حادثه سوّم جريانى بود در منزل استاد برايش اتّفاق افتاد كه خود، آن را چنين تعريف مىكند:
«اوايل انقلاب بود اوضاع تا حدّى بحرانى بود، به ما سفارش شده بود كه بدون محافظ مسلّح رفت و آمد نكنيد و حتّى سفارش شده بود كه شب و يا ظهر كه به منزل مىرويم محافظ مسلّحى هم با ما داخل منزل بيايد و در اتاقى باشد كه اگر خداى نكرده مشكلى پيش آمد توانايى بر مختصر دفاعى داشته باشيم. محافظين به منزل ما مىآمدند و طبعاً ما از آنها پذيرايى مىكرديم، يك روز ظاهراً ظهر بود محافظ ما در اتاق مجاور خوابيده بود، من خودم اسلحه كمرى همراه داشتم، اسلحه در غلاف بود، از جيبم كه درآوردم، اسلحه سُر خورد و از غلاف خارج شد و به زمين افتاد و با اينكه اسلحه روى ضامن بود، عمل كرد و يك تير شلّيك شد، شايد از بغل گوش من رد شد به ديوار خورد كمانه كرد به سقف خورد و به زمين افتاد و چون زير سقف بود مثل بمب صدا كرد، خانه را تكان داد، نگاه كردم ديدم سالم هستم. خدا را شكر كردم. جالب اينكه محافظ ما كه در اتاق مجاور خوابيده بود از خواب بيدار نشد. من آنجا فهميدم بالاخره محافظ بايد خدا باشد، توصيه نمىكنم كه از وسائل ظاهرى نبايد استفاده كرد ولى مىگويم در درجه اوّل همه بايد خودمان را به خدا بسپاريم».
***