حيات پر بركت - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٩٦
به تماشاى چهره آن منبع و سرچشمه نور بپردازى، و در زمره كسانى قرارگيرى كه همه افتخارشان اين است كه سر بر آستان مقدّس دوست مىسايند و به گدايى در اين خانه افتخار مىكنند و مىگويند:
«گدايى در اين خانه افتخار من است شعار عشق تو عالىترين شعار من است»
و سرانجام چون باد صبا سرگردان جاى جاىِ كوى اويند و پيوسته زمزمه مىكنند:
«اى فدايت هم دل و هم جان من وى نثارت ريشه و بنيان من»
«چون صبا در جاى جاىِ كوى تو مىدود اين روح سرگردانِ من»
«كاش بودم شبنمى بر برگ گل تا ببينم چهره خوبان من»
«كاش بودم ذرّهاى در اين فضا تا ببينم اختر تابان من»
بقاى خويش را فناى در كوى دوست و حيات خويش را محو شدن در جمال او مىبينند و معتقدند چون آينه نبايد نگاهها را در خود، حبس كرد، بلكه همانند شيشه، بايد آن را از خود عبور داد و بر اين باورند كه چون سيّاره زمين، تنها آن قسمت از وجودشان روشن است كه روى در مقابل خورشيد دارد؛ قسمت ديگرى كه روى از آن منبع نور برتافته، ظلمتكده و تاريك و همچون شب ظلمانى است.
به هر حال اگر خواهان اين همهاى، بشنو و زمزمه كن!: