حيات پر بركت - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٧٤
آنها در نظرم مجسّم مىشود، چه قامت كشيدهاى داشتند؟ چه شور و نشاطى؟ چه جنب و جوشى؟ چه خندههاى مستانهاى و چه قهقهههايى؟ ولى امروز گرد و غبار اندوه بر تمام چهره آنها نشسته، و چنان افسردهاند كه گويى «از كوى شادمانى هرگز گذر نكردهاند!».
اينجاست كه مفهوم كلام بيدارگر الهى «وَ مَا هذِهِ الحَيوةُ الدُّنْيا الَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ» «١»
را با تمام وجود خود احساس مىكنم و مطمئن مىشوم ديگران هم به سنّ من برسند اگر كمى دقّت كنند درمىيابند.
با اين حال اينهمه سر و دست شكستن براى مال و مقام، جاه و جلال براى چيست؟
و اين گردآورىها براى كيست؟ و اين همه غفلت از كجا ناشى مىشود؟
مخصوصاً در جهان كنونى كه دگرگونىها شتاب بيشترى به خود گرفته و تحوّلات، شديد شده است.
خانوادههايى را مىشناسم كه ديروز، همه دور هم جمع بودند و براى خود عالمى داشتند، امروز همه پراكنده شدهاند، يكى در آمريكا زندگى مىكند، ديگرى در اروپا، ديگرى در جاى ديگر و پدر و مادر سالخورده در خانه، غريب و تنها ماندهاند، و گاهى ماهها مىگذرد كه نه خبرى از فرزندان خود دارند و نه فرزندان از آنها. به ياد كلام پر نور امام مىافتم «إنَّ شَيْئاً هذا آخِرُهُ لَحَقيقٌ انْ يُزْهَدَ فى اوَّلِه؛ چيزى كه پايانش اين است سزاوار است در آغاز آن حرص و ولعى نباشد!»».
گاه به زيارت اموات مخصوصاً محلّى كه مقبره علما و فضلا است رفتهام و ديدهام، اى عجب! گروه زيادى از دوستان و احِبَّاى قديم، امروز اينجا آرميدهاند، عكسهاى آنها كاملًا آشناست در اعماق تاريخ گذشته فرو مىروم، نكند من هم در ميان آنها هستم و خيال مىكنم زندهام و به ياد گفته آن شاعر باصفا مىافتم:
هر كه باشى و به هر جا برسى آخرين منزل هستى اين است!