حيات پر بركت - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٥٨
آمده، بيم آن بود كه با اشاره ما توقّف نكند يكى از دو مأمور كه كمكم با هم رفيق شده بوديم و آرام آرام او را مىساختيم، گفت اسلحه در اينجا بدرد مىخورد، پائين پريد و تفنگ را سردست گرفت و جلو اتوبوس را سد كرد!
راننده و مسافران جا خوردند كه چه خبر است؟ و چقدر خوشحال شدند، هنگامى كه فهميدند ما فقط مىخواهيم راه را پيدا كنيم!
سرانجام معلوم شد ما اشتباهاً از راه خاكى زاهدان آمدهايم نه ايرانشهر!
راننده كه جوان خامى بود مخالف بازگشت ما بود، ولى من اصرار داشتم كه باز گرديم به خصوص كه خطر تمام شدن بنزين نيز در ميان بود (لازم به يادآورى است كه حتّى در بعضى از شاهراههاى آن منطقه، در فاصله ٣٥٠ كيلومترى يك پمپ بنزين هم وجود ندارد) به علاوه حدود ٣٠ ساعت راه مداوم و بدون استراحت و خواب، اعصاب ما را از كار مىانداخت، مأمورين هم از پيشنهاد من به اين دليل كه «آقا تجربهشان از ما بيشتر است»! حمايت كردند و به «بم» باز گشتيم.
سرانجام پس از حدود ٥٠ ساعت راه پيمودن به بندر چابهار، در مرز پاكستان و در ساحل درياى عمان، يعنى دورترين نقطه كشور رسيديم، خسته و كوفته و بيمار گونه و در طول راه كراراً به ياد منشور جهانى اعلاميه حقوق بشر (و روز و هفتهاى كه در سال بدان اختصاص دادهايم) بودم! معلوم شد مأمورين ما هم دل پردردى از اوضاع دارند ولى بنا به اظهار خودشان راه فرار ندارند.
***
نخستين تبعيدگاه، چابهار
با اينكه در نقاط ديگر برف مىباريد و بهمن ماه بود در چابهار از كولر استفاده مىكردند! امّا بومىها كه اكثرشان بلوچ هستند مىگفتند هوا سرد شده! گرما موقعى