حيات پر بركت - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧١
جلسات وعظ شركت مىكردم، به زيارت حضرت شاهچراغ «١» كه در شيراز است مىرفتم، ولى گمشده خود را پيدا نمىكردم، توسّلهاى مختلفى داشتم ولى باز سيراب نمىشدم، علاقه شديدى به عبادت پيدا كرده بودم ولى در آن سنّ و سال كودكى، از عبادات، چندان سر در نمىآوردم، گاه نياز به حمّام پيدا مىكردم و چون، در آن زمان حمّامى در منازل وجود نداشت و من نيز بسيار كمرو بودم (و نمىخواستم از پدر و مادر پولى براى حمّام بگيرم و اصولًا پسرها فقط همراه پدر به حمّام مىرفتند)، ناچار تك و تنها به بيرون شهر، محلّى كه قبر سعدى است و چشمهاى با آب نيمهگرم از آنجا عبور مىكند و شايد حدود يك فرسخ تا منزل ما فاصله داشت مىرفتم و خود را شستشو مىدادم و باز مىگشتم، اما در دل، احساس رضايت مىكردم و هنگامى كه افتخار طلبگى را پيدا كردم، آن حالات، بسيار شديدتر و قوىتر شد».
عشق به تحصيل
در هرحال چنين عشق معقول و مقدّسى بود كه- همچنانكه در فصلهاى قبل گذشت- سبب مىشد كه استاد در كمتر از دو شبانهروز، كتاب صمديّه را بدون استاد مطالعه كند و معمّاى استادش را جواب دهد و يا در عرض يك شبانهروز كتاب امثله و شرحالامثله را بخواند و امتحان دهد و به كلاس بالاتر، ارتقا يابد، خود استاد در اين ارتباط مىگويد:
«من اين كارها را تنها مربوط به استعداد نمىدانم بلكه بيش از استعداد عشق و علاقه را در اين امور مؤثّر مىدانم و عقيده دارم عشق و علاقه، كارهايى مىكند كه معجزهآساست و كمتر كسى مىتواند آن را باور كند».