حيات پر بركت - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٩٨
جويها يش نقره بودى ريگهايش از درر آبهايى چون عسل جارى در آن، انهار داشت
شاخ گل در گردن از نيلوفرش قَلّاده بود همچو ترسا دخترى كان در گلو زنّار داشت
بر سر هر شاخسارى بلبلى شوريده بود نغمههايى بس عَجَب در گردش منقار داشت
ليك ذكر جملگى تسبيحه و تهليل بود! نغمههاشان سر به سر آهنگ استغفار داشت!
غُرّش هر جويبارى ذكر يا قُدّوس بود برگها بر شاخساران بانگ يا سَتّار داشت
هر زمان كز غنچه بشكفتى دهان بر گلبنى با دوصد شور و شعف فرياد يا غَفّار داشت
ريگها در جويباران مرغها اندر چمن هر يكى از بهر خود اين شيوه و رفتار داشت
زاهد اندر اين ميان انگشت حيرت بر دهان گفتگوها زير لب با خالق مختار داشت
كاى شهنشاه دو عالم گرچه پنهانى ز چشم زانكه رويت بُرقَع «لاتدرك الابصار» داشت!
ليك نزد قلب دانا آشكارى آشكار صحن دل را جلوه روى تو پر انوار داشت
خاكيان، افلاكيان اندر تكاپو روز و شب جمله را عشق رُخت سرگشته چو پرگار داشت
«ناصر» از اين داستان دارد اميد لطف تو گرچه او را بار عصيان پشت، سنگينبار داشت
بهار من!
گدايى در اين خانه افتخار من است شعار عشق تو عاليترين شعار من است
فروغ روى تو اى خضر وادى ظلمات چراغ روشن هر شامگاه تار من است
من ار كه هيچ نيارزم بدرگهت اى دوست ولى محبّت و مهر تو اعتبار من است
من از خزان حياتم به دل ندارم بيم! صفاى گلشن رخسار تو بهار من است!
شبان وادى ايمن به وصل دوست رسيد جمال روى تو نازم كه «نور» و «نار» من است
به صب ح و شام ندارم ثناى كس بر لب ولى فضائل تو ورد روزگار من است
به عشقبازى پروانه گر كنم «تقليد» عجب مدار كه اين اوج «ابتكار» من است!
چو «قنبرم» به غلامى قبول كن مولا! كمين غلام درت شاه تاجدار من است!
ز هجر گر شودم كار، «زار»، هر شب و روز براى وصل تو كوشم كه «كارزار» من است
به حسن روى تو سوگند اى مه «ناصر» گدايى در اين خانه افتخار من است!
شب عيد غدير سال ١٤١٩