حيات پر بركت - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٧٣
الْغُرُورِ» «١»، آرى دنيا متاع غرور و فريب است و بيش از آنچه فكر مىكنيم توخالى و بىمحتواست و به گفته شاعر:
زندگى نقطه مرموزى نيست غير تبديل شب و روزى نيست
تلخ و شورى كه به نام عمر است راستى آش دهنسوزى نيست!
تنها عقيده به حيات جاويدان در سراى ديگر است كه به زندگى اين جهان مفهوم مىبخشد و اگر آن نبود زندگى اين دنيا نه مفهومى داشت، نه هدفى!
من در تمام عمر خود چيز باارزشى نيافتم جز آنچه به جنبههاى معنوى و ارزشهاى انسانى منتهى مىشود، همه ارزشهاى مادّى سراب بود، انسانها در خوابند، نقشها نقش بر آبند، و انسان در زندگى دائماً در رنج و تب و تاب است.
كودكان ديروز، جوانان امروزند، و جوانان امروز، پيران فردا، و پيران، فردا در بستر خاك آرميدهاند، چنان كه گويى هرگز نبودهاند!
هرگاه از كنار خانه بعضى از بزرگان علما و يا رجال و شخصيّتهاى مهمّ ديروز كه مىگذرم به خاطرم مىآيد روزى در اين خانه چه رفت و آمدهايى بود، چه هياهويى و غوغايى، و چه چشمهايى به آن خانه دوخته شده بود؛ ولى امروز گرد و غبار فراموشى روى آن پاشيده شده و خاموش و بى سر و صدا، گاه به ياد كلام هشداردهنده مولى على عليه السلام در نهجالبلاغه مىافتم كه فرمود: «فَكَأَنَّهُمْ لَمْيَكُونُوا لِلدُّنْيا عُمَّاراً وَ كَانَّ الْآخِرَةَ لَمْ تَزَلْ لَهُمْ داراً؛ گويى هرگز اهل اين دنيا نبودند و سراى آخرت هميشه خانه آنها بوده است!» «٢».
دوستانى را با قامتهاى خميده مىبينم كه بر عصا تكيه زده، چند قدمى را طى مىكنند، و مىايستند تا نفسى تازه كنند و چند گام ديگر بپيمايند، ناگهان دوران جوانى