حيات پر بركت - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٧٠
ناجوانمردىهاى اهل دنيا، تجربه شكستهاى سازنده و بيدارگر، تجربه سرابها «كَسَرَابٍ بِقِيْعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَآءً» «١»
و غرورها «وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ» «٢»
و جلوههاى توخالى دنيا از دور (كلّ شىءٍ من الدنيا سماعه اعظم من عيانه ...) «٣»
تجربهاى كه با تمام ذرّات وجودش آن را چشيده و در زندگى خويش يا ديگران، لمس كرده است و روشن است كه لازمه قهرى و طبيعى چنين تجربيّاتى، انقطاع از همه اين سرابها و زرق و برقهاى فانى، و بريدن از همه وابستگىها و تعلّقات دنيوى، و دل بستن و دل دادن به آن يار باقى و فناناپذير است «كلّ شىء هالك الّا وجهه».
بديهى است كه عوامل سهگانه فوق (و بعضى عوامل ديگر) به صداقت رؤياها و حقّانيّت حضورها و شهودها و ابتهاج يقينها و معرفتهاى سالك، رنگ ديگرى دهد و قوّت و اعتبار، و غلظت و شدّت ديگرى به آن مىبخشد و شكّى نيست كه لااقل دو چيز مىتواند «تجلّيگاه» خوبى براى اين تكامل و پختگى و صفا و شفّافيّت پايانى باشد:
١- اندرزها
آن «كدح» و رنج فراوانى كه مؤمن سالك، در مسير احياى دين خدا و مكتب اهلالبيت، متحمّل شده و آن ظرفيّت وجودى وسيعتر و انقطاع شديدترى كه براى او حاصل گشته، شعور و حكمت و حقّانيّتى را در پى دارد كه صرف نظر از انعكاسى كه به طور عام در بيان و قلم مؤمن سالك پيدا مىكند (به گونهاى كه هم نثرش برخوردار از سوز و پيام مىشود و هم نظمش مالامال از معرفت و حكمت مىگردد كه توضيحش در بخش بعد خواهد آمد) به نحو خاص در پند و اندرز او جلوهاى ويژه