حيات پر بركت - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٦٣
بايد اعتراف كنم كه اگر مرا به آنجا نفرستاده بودند با پاى خود نمىرفتم و چه خوب شد كه رفتم و از نزديك ديدم و مسئوليّتها را درك كردم.
البتّه به مقدار توان به مسجد و برنامههاى مذهبى تا حدّى سر و سامان داده شد، كتابخانهاى به كمك و همّت يكى از آقايان تاسيس شد، در بعضى از جلسات دينى كه داشتم هشتاد درصد برادران اهل تسنّن شركت داشتند، و نيز با علماى مذهبى آنها در محيطى پر از تفاهم صحبت مىكرديم و بسيارى از مسائل مملكتى نيز در اين ميان روشن مىشد كه در اين مختصر شرح آنها ممكن نيست.
يكى از اهالى مىگفت ما بايد خدا را شكر گوييم و به آنها كه شما را اينجا فرستادند دعا كنيم و الّا ما كجا و اين برنامهها كجا!
***
تبعيدگاه دوّم مهاباد
٥٠ روز در چابهار گذشت، اواخر اسفند بود، هوا به سرعت رو به گرمى مىرفت، بدنها عرق سوز شده بود! و نگران فرا رسيدن بهار و تابستان بوديم كه ناگهان فرمان حركت به سوى «مهاباد» در شمال غربى كشور، صادر شد، با دو مأمور يكى شيعه و ديگرى سنّى، يكى مسلسل بدست و ديگرى با اسلحه كمرى، يكى حرف زن، و ديگرى تيرانداز ماهر، با مقدار زيادى فشنگ اضافى، اين فاصله سه هزار و دويست كيلومترى را در مدّتى قريب به يك هفته پشت سر گذاشتيم، و در ميان برف و سرما وارد مهاباد شديم!
با اينكه قانون تبعيد (اقامت اجبارى) مىگويد: شخص تبعيدى هيچگونه محدوديّتى نبايد داشته باشد، و آزادى او از هر نظر تأمين گردد، ما در مهاباد، به عكس چابهار، هيچگونه آزادى نداشتيم.