حيات پر بركت - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٥٧
مىدويد، و شايد برودت هوا به چند درجه زير صفر رسيده بود، مأموران به نوبت پياده مىشدند و خود را در مركز پليس گرم مىكردند، امّا من احساس كردم نشستن در ماشين خطرناك است خوب بود پياده مىشديم و در بيابان در زير برف راه مىرفتيم تا خون در بدنمان منجمد نشود، ولى موافق نبودند. آخرين فكرى كه به نظرمان رسيد اين بود كه در كاميون مرتّباً دست و پاها را حركت دهيم تا از خطر انجماد رهايى يابيم، و فراموش نمىكنم كه مدّتها آثار ناراحتى آن شب در يك دست من باقى بود.
*** ساعتى بعد در اتوبوسى كه به مقصد اصفهان در حركت بود احساس مىكردم بدنم كه ميرفت منجمد شود كم كم دارد جان مىگيرد، مسافران اتوبوس با تمام وحشتى كه از جفت تفنگ مأموران مسلّح داشتند- مخصوصاً پس از آنكه مرا شناختند- از هرگونه همدردى دريغ نكردند، و اين صحنه، مسائل زيادى را به آنها مىآموخت.
دستور اين بود، با سرعت برويم، و در شهرها توقّف نكنيم، و در صورت لزوم فقط در مركز پليس راه، از اتومبيلى به اتومبيل ديگر، منتقل شويم، بعد از نصف شب به اصفهان رسيديم در آنجا موافقت كردند كه با يك اتومبيل سوارى به سوى يزد راه بيفتيم، گردنه صعبالعبور و طولانى «ملّا احمد» را در وسط راه، برف و مه غليظ فراگرفته بود، و كمتر عبور و مرور صورت مىگرفت، ولى آنها اصرار داشتند همچنان پيش برويم، به جايى رسيديم كه نه بدرستى قادر به رفتن بوديم، و نه بازگشت، خلاصه آن شب را در ميان برف و مه تا آستانه مرگ پيش رفتيم و خدا نجات داد، و با زحمت زياد به يزد رسيديم و بدون وقفه به راه ادامه داديم.
شب در مسير «بم- ايرانشهر» راه را گم كرديم، و در بيراههاى گرفتار شديم. ظلمت همه جا را فرا گرفته بود، و اثرى از جنبندهاى ديده نمىشد، و در فكر بوديم چه بايد كرد؟ قضا را چراغى از دور نمايان شد، معلوم شد اتوبوسى است كه او هم از اين راه