در آمدی بر تفکرات فلسفی - حسینی بیان،سید مهدی - الصفحة ٤٦ - مقام افلاطون
درست مکالمه و مباحثه را آموخته و متوجه حدّ و رسم کلِیّات عقلِیّه گردِید و به عوالم معنوِی و مراتب اخلاقِی و شناخت نفس پِی برده بود و از سوِی دِیگر به افکار و آراء دانشمندان پِیشِین خود نِیز، از فلاسفه و سوفسطائِیان مراجعه نموده است و مخصوصاً از تعلِیمات هرقلِیطوس و فِیثاغورس و برمانِیدس و انکساغورس بهره کامل برده، با حکمت سقراط تفاوت مختصرِی دارد که سقراط مباحثات خود را به امور اخلاقِی محدود ساخته بود، ولِی حکمت افلاطون هم بالاختصاص به اخلاق و سِیاست متوجه است و لکن به حقِیقت عالم خلقت نِیز نظر وِیژهاِی دارد و اگرچه به امور طبِیعِی چندان نپرداخته است، ولِی تا اندازهاِی مِیتوان گفت که علم الهِی را او ساخته است و اساس حکمت افلاطون بر اِین است که محسوسات ظواهرند نه حقاِیق، عوارض و گذرندهاند نه اصِیل و باقِی، «نمودند و نه بود» و علم بر آنها تعلّق نمِیگِیرد بلکه محل حدث و گمان هستند و متعلّق علم معقولات است نه محسوسات، به اِین معنا که هر امرِی از امورات عالم چه مادِّی محض باشد مثل حِیوان و نبات و جماد و چه معنوِی مانند درشتِی و خردِی و شجاعت و عدالت و غِیر اِینها، اصل و حقِیقتِی دارد که سرمشق و نمونه کامل، اوست و به حواسّ ظاهرِی درک نمِیشود و تنها عقل آنها را درمِیِیابد و آن را در زبان ِیونانِی به لفظِی بِیان کرده که معنِی آن صورت است و حکماِی ما مثال خواندهاند. مثلاً مِیگوِید: «مثال انسان» ِیا «انسان فِی نفسه».