در آمدی بر تفکرات فلسفی - حسینی بیان،سید مهدی - الصفحة ٦٨ - عناصر
نماِیند. فلک نخستِین که پاِیان عالم است، مُحدّد جِهات است؛ جهتِی که به سوِی فلک است بالاست و جهتِی که به سوِی مرکز زمِین است زِیر است.
ارسطو معتقد است که نفس انسانِی علاوه بر قواِی مزبور، قوّه ادراک کلِیّات و فکر و تعقّل نِیز دارد و نسبت روح به جسم مانند نسبت تِیزِی است با تبر، که اگر تِیزِی او نباشد تبر بدون مصرف است و اگر تبر نباشد تِیزِی هم نخواهد بود.
همچنِین چون بر جسم، فساد راه پِیدا مِیکند، ِیعنِی مِیمِیرد و روح نِیز از آن جدا مِیشود و در اِین باب هم ارسطو با افلاطون مخالف است و قائل به انتقال روح و تناسخ نِیست. روحِی که ارسطو فانِی مِیداند، همان است که در بدن بهمنزله صورت و مقرون به ماده است و از آن منفک نمِیشود و آن «بدن»، لوح سادهاِی است که بهواسطه احساسات و تأثِیرات خارجِی، معلومات در آن نقش و ضبط مِیشود و علم و هوش را مِیسازد و در عِین حال قوّه و انفعالِیّت در او باقِی است. در وجود انسان، عقلِی هم هست که کاملاً فعّال است و مجرد از ماده است و به او علاقه ندارد و از خارج ِیعنِی از عالم ملکوت آمده و قواِی نفسِ منفعل را از اثر فعالِیّت خود متأثر مِیسازد و بهواسطه او، انسان مقام مِیان حِیوانِیّت و ألوهِیّت را درِیافته است و او ابدِی است و پس از مرگ دوباره به مبداء اصلِی و عقل کلّ که غاِیت غاِیات است باز مِیگردد.