در آمدی بر تفکرات فلسفی - حسینی بیان،سید مهدی - الصفحة ٢٣٥ - بخش اول طامس هابز
تعلق مِیگِیرد و غِیر از جسم هرچه هست موضوع فلسفه و علم نمِیتواند باشد و مربوط به دِین و اِیمان است. پس علم و فلسفه با جسم سروکار دارد؛ خواه جسم طبِیعِی ِیعنِی جماد و نبات و بدنهاِی حِیوانِی و انسانِی، خواه اجسام اجتماعِی و مدنِی ِیعنِی مردم و اقوام و ملل و در همه اِین علوم، مدار عمل بر تجربه و حسّ است و فکر و تعقل نِیز بنِیادش بر حسّ است. محسوسات به واسطه قوّه حافظه در ذهن اندوخته مِیشود و معلومات را تشکِیل مِیدهد که جمع و تفرِیق آنها فکر و تعقل را مِیسازد. حسّ هم چون درست بنگرِی، حرکتِی است که از أشِیاء در محِیط خارج احداث مِیشود و بهوسِیله اعصاب به مغز انسان مِیرسد و نکته جالب توجه در اِینجاست که محسوسات همه جز حرکاتِی که در مغز و بدن واقع مِیشود چِیز دِیگرِی نِیست و حوادث و عوارضِی که بهنظر مِیرسد، همه توهم است. چنانکه بارها به تجربه مِیبِینِیم که چون به چشم ضربتِی وارد مِیآِید اگرچه در شب تارِیک باشد، چشم برق مِیزند و روشناِیِی حسّ مِیشود و حال آنکه در اِین مِیان نورِی نِیست!
نکته قابل توجه اِین است که به عقِیده هابز، اِینکه گفتهاند طبِیعت انسان مدنِی و اجتماعِی است (ِیعنِی انسان مدنِی بالطبع است)، خطاست؛ بلکه در حال طبِیعِی، انسان دشمن انسان است.