مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٤٢ - برکت کیسه آخوند
یکسره به حجرهای که مرحوم آخوند در آن بیتوته نموده بود رفتم؛ دیدم آخوند تنها در زاویۀ حجره رو به قبله نشسته و به حال خود مشغول است.
همینکه خواستم از در حجره وارد شوم آخوند رویش را از قبله به من نمود و یک نگاهی کرد؛ من در همان درگاه اطاق بین دو لنگۀ در متوقّف شدم و مرحوم آخوند به حال خود بود تا ظهر فرا رسید، و در این مدّت طولانی چند ساعت من ابداً قادر بر حرکت نبودم و همین طور حَیاریٰ و متحیّر ایستاده بودم، نه قدرت داشتم که وارد حجره شوم و نه قدرت داشتم که برگردم، نه قدرت داشتم که از ایشان چیزی بپرسم و نه از کس دیگری. تا ظهر فرا رسید، آخوند نظری به من نموده فرمودند:
«آقا میرزا ابوالقاسم حالا بیا و سفره را بینداز، بیا سفره را پهن کن! مگر انسان بدون اذن و اجازه پدر به مسجد سهله میرود؟ این چه عبادتی است که پدر انسان را نگران کند؟! نگران خود و نگران زن و بچّهاش؟! اگر شما اطّلاع میدادید و اذن میگرفتید چه عیبی داشت؟!»
آنگاه من دانستم که ایقاف من در درگاه حجره در مدّت چند ساعت به جهت تنبیه من بوده است، و خدا شاهد است که از آمدن من به سهله و عدم استیذان از پدرم غیر از خداوند علاّم الغیوب کسی خبر نداشت.
[برکت کیسه آخوند]
و نیز نقل کردند از پدرشان مرحوم حاج میرزا ابوالقاسم که:
در یک سفر که مرحوم آخوند با شاگردان خود به کربلا مشرّف شدند و گویا به کاظمین و سامرّاء نیز مشرّف شدند و من نیز در خدمتشان مشرّف بودم، کیسهای که پولهای آخوند در آن بود و عبارت بود از مجیدیهای عثمانی در دست من بود و خیلی هم سنگین نبود؛ من تمام مخارج روزها را تدریجاً از آن کیسه در میآوردم و به