مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٤٦ - داستانی از حاج مشهدی هادی ابهری، رضوان الله علیه
یکبار که از زیارت حرمین امامین کاظمین علیهماالسّلام فارغ شده بودم به سر قبر مرحوم آخوند ملاّ قربانعلی زنجانی آمدم و نشستم و بعد از خواندن حمد و سوره و تقدیم به روح پاکش عرض کردم:
آقاجان! شما که اینجا هستید باید از گذاردن بلندگو در صحن و مناره جلوگیری کنید! این کارها را که نباید خودِ موسیبن جعفر و امام جواد [علیهما السّلام]، انجام دهند!
دیدم آخوند رو به من نموده و گفت: «پِ پِ این دهاتیها نمیگذارند این جا هم یک خواب راحت کنیم!»[١]
داستانی از حاج مشهدی هادی ابهری، رضوان الله علیه
حضرت حجّة الاسلام آقا حاج سیّد محمّد علی میلانی، آیةالله زاده ـدامت برکاتهـ عصر روز سیزدهم شهر ربیع المولود ١٤١٢، در بنده منزل تشریف آورده و یکدورۀ هفت جلدی کتاب نفیس و ارزشمند مرحوم والدشان را مسمّی به قادتُنا کیفَ نعرفُهم، برای حقیر هدیه آوردند ـشکّر الله مساعیه الجمیلةـ و در ضمن این حکایت را بیان فرمودند:
راجع به رفیق شفیق و عاشق دلباختۀ دلسوخته، رفیق و مصاحب حقیر مرحوم حاج مشهدی هادی خانصنمی ـتغمّده الله برضوانهـ فرمودند: در سفر اوّل که ایشان به کربلا آمدند در منزل ما وارد شدند، و در تمام مدّت اقامتشان آنجا بودند. پدرم با ایشان عقد اُخوّت بست، بدینگونه که به من وکالت داد که در حرم مطهّر سیّدالشهداء علیهالسّلام و از جانب ایشان با وی عقد اخوّت ببندم.
روزی مرحوم پدرم از منزل حرکت کردند برای مجلس روضه و من هم در خدمتشان بودم، و مرحوم حاج مشهدی هادی نیز همراه بود. چون در مجلس
[١]ـ جنگ ٧، ص ٤٠٨.