مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٣٨ - ملّت ایران لیاقت یک چنین پادشاه مشروطه و قانونی را نداشت
و در صفحه ٢٠٣ و صفحه ٢٠٤ [گوید]:
چون برای غلبه بر خصم مخالفین به او میگفتند: تشکیل حزب بده، او در جواب میگفت: «من وقتی پادشاه مشروطه هستم، رئیس حزب ملّت و عموم افراد کشور عضو آن خواهند بود، امّا اگر عدّۀ قلیلی از این حزب را جدا نموده متمایز کردم و گفتم که استثنائًا این حزب من خواهد بود و اختصاص به من خواهد داشت، لازم میآید که نسبت به سایرین با نظر تحقیر نگریسته آنها را جزوِ حزب خودم ندانم؛ آنوقت عکسالعمل این کار این خواهد شد که مردم هم در مقابل این حزب، حزب دیگری ایجاد نمایند که مرا مقاومت با آن حزب محال و غیر ممکن خواهد بود.»
و در صفحه ٢١١ گوید: موقعی که در قشون ایران جمعی از صاحب منصبان وفادار نسبت به سلطان احمدشاه تصمیم گرفتند رئیس دولت یاغی را گرفته تسلیم نمایند؛ و او [شاه] از قبول نقشۀ آنان استنکاف نمود.
به نمایندۀ آزادی خواهان، شاه تلگراف رمزی را ارائه داد که منتظر اجازۀ او میباشند و به محض وصول دستور اجازه، دو نفر از آجودانهای مخصوص رئیس الوزراء و وزیر جنگ (سردار سپه) و چند نفر که عدّههای مجاور شهر تهران در زیر فرمان آنهاست، این اقدام را اجراء خواهند نمود.
و شاه پیشنهاد مزبور را با دو کلمۀ تلگراف «اجازه نمیدهم. شاه» ردّ نموده بود و چنین اظهار داشت:
«آقا... جدّ اعلای من یکبار مَرد خودسری را مجازات نمود که داعیۀ سلطنت داشت، سالها میگذرد و همه میگویند: این کار بخت ایران را به طلسم انداخت؛ من دوباره اجازه نمیدهم امامزادهای در این مملکت ساخته شود. من به حفظ اصول مشروطیّت قسم یاد کردهام و حاضر نیستم چنین قضاوتِ غلطی را نسل آینده نسبت به من بنمایند.»