آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٩٢ - كلامى در باره ذو القرنين
و نور در جلو رهبر و رهنماى آنها بود و بسمت راست زمين ميرفتند تا بملت جنوب بنام (هاويل) برسند.
و خدا دل و دست و رأى و خرد و نظر او را مسخر كرد، در هيچ كارى خطاء نميكرد و بپيشروى امتها روان شد و همه بدنبالش، و چون بدريا يا آبگاهى ميرسيد كشتيها ميساخت از تختههاى كوچك مانند استر و آنها را رده ميكرد در يك ساعت و همه همراهان خود را با آنها ميگذرانيد و چون از درياها و رودها گذر ميكرد كشتيها را باز ميكرد و هر تختهاى را بدست يكى از همراهان ميداد كه بردنش آسان مينمود و بدين شيوه خود را به «هاويل» رسانيد، و كار آن را مانند «ناسك» يكسره كرد.
و از آنجا بسوى منسك كه در مشرق بود رفت و آن را هم مسخر كرد و لشكرى هم از آن فراهم نمود و از سمت شمال بسوى «قاويل» رهسپار شد كه ملتى در برابر «هاويل» بودند، و همه پهناى زمين ميان آنها فاصله بود، و چون بدان رسيد كار آن را هم ساخت و لشكرى هم از آن فراهم كرد و اينست قول خداى تعالى «تا چون بمطلع خورشيد رسيد يافت كه بر مردمى بر آيد كه نساختيم براشان جز آن پردهاى» يعنى مسكنى كه در آن باشند.
قتاده گفته: يعنى ميان آنها و خورشيد پرده نبوده براى آنكه در مكانى بودند كه ساختمان بر آن استوار نميشد و در سردابها بسر ميبردند تا شب كه بر مىآمدند براى زندگى و كشت، حسن گفته: سرزمين آنها ساختمان را نگه نميداشت و چون خورشيد بر مىآمد زير آب ميرفتند و چون غروب ميكرد برون مىآمدند و ميچريدند مانند چهار پايان ابن جريج گفته؛ و يك بار سپاهى بر سر آنها آمدند و مردم آن بدانها گفتند مبادا خورشيد بر شما بتابد در اينجا گفتند ما بمانيم تا خورشيد بر آيد و آن را بنگريم، و همه مردند، و گفتند: همه از آنجا گريزان شدند.
كلبى گفته: مردمى بودند لخت و نابينا بحق بنام منسك، گفته: مردى بنام عمرو بن مالك بن اميه باز گفت كه در سمرقند مردى ديدم كه در جمعى مردم گرد خود حديث ميكرد و از يكى پرسيدم چه ميگويد؟ گفت از حال مردمى كه خورشيد