آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٩٧ - كلامى در باره ذو القرنين
ذو القرنين قشون خود را در آنجا فرود آورد و تنها بدان كاخ در آمد و ديد يك ميله آهن بر روى ديوار كاخ است و پرنده سياهى از بينى بدان مهار شده و ميان آسمان و زمين آويزانست و چون خش و خش ذو القرنين را شنيد گفت:
اين كيست؟ گفت من ذو القرنينم گفت: آنچه پس خود دارى تو را بس نبود تا خود را بمن رساندى؟ آن پرنده گفت: اى ذو القرنين برايم حديث بگو، گفت بپرس.
گفت: ساختمان آجر و گچ در زمين بسيار شده؟ گفت: آرى، پرنده پرى گشود و باد كرد تا يك سوم آن آهن را گرفت، گفت: اى ذو القرنين ساز و آواز بسيار شده؟ گفت: آرى، پرنده پر زد و دو سوم آهن را پر كرد و گفت: آيا گواهى بدروغ فراوان شده؟ گفت: آرى و پرنده پرى زد و همه آهن را پر كرد و ميان دو ديوار كاخ را سد كرد و ترسيد (برد و زانو نشست خ ب).
ذو القرنين سخت ترسيد و پرنده گفت: نترس بمن حديث كن گفت: بپرس گفت: آيا مردم از شهادت بيگانگى خدا دست كشيدند؟ گفت: نه، پرنده تا يك سوم بخود پيوست، سپس گفت: اى ذو القرنين، مردم نماز واجب را ترك كردند؟
گفت: نه پرنده يك سوم ديگر جمع شد، سپس گفت: اى ذو القرنين مردم غسل جنابت را وانهادند؟ گفت: نه پرنده بصورت اول شد.
بعد گفت: پلههاى اين كاخ را بگير و بالا رو او ترسان بالا رفت و نميدانست چه در پيش دارد تا بالاى پلهها رسيد و در آنجا پشت بام پهنى بود كه پيكره مرد جوانى ايستاده با جامه سپيد در آن بود كه رو بآسمان برداشته و دو دست بر دهان نهاده و چون خش خش ذو القرنين را شنيد گفت: اين چيست؟ گفت: من ذو القرنين هستم گفت: اى ذو القرنين راستى قيامت نزديك است و من در انتظار فرمان پروردگارم كه در صور بدمم.
سپس صاحب صور از پيش خود چيزى برداشت مانند سنگ و بذوالقرنين گفت آن را بگير، اگر آن سير شد تو سير شوى و اگر گرسنه شد گرسنه گردى، ذو القرنين آن