آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٩٦ - كلامى در باره ذو القرنين
اگر ما دانستيم كه در آن بمقصود خود رسى و خدا بر ما خشم نكند بدنبالت مىآمديم ولى ما از خدا ترس داريم كه رنج آورد و زمين و آنچه در آنست تباه شوند، ذو القرنين گفت: من ناچارم از اينكه در آن بروم علماء گفتند: خود دانى.
ذو القرنين گفت: كدام مركبها تيز بين ترند؟ گفتند: اسب، گفت، چه اسبى تيزبينتر است؟ گفتند ماده، گفت: از مادهها كدام تيز بينترند؟ گفتند، نزائيدهها ذو القرنين فرستاد و ٦٠٠٠ هزار كره اسب ماده فراهم كرد و ٦٠٠٠ هزار مرد چالاك و خردمند از سپاه خود برگزيد و بهر كدام اسبى داد و خضر را فرمانده دو هزار نمود و ذو القرنين با ٤ هزار ماند، و بباقى مردم گفت تا ١٢ سال در اينجا بمانيد اگر ما برگشتيم كه بسيار خوب و گر نه ببلاد خود بر گرديد، خضر گفت، پادشاها ما در ظلمت راه ميرويم و يك ديگر را نبينم و اگر گم شديم چه كنيم، ذو القرنين باو يك دانه سرخ داد و گفت: چون گرفتار گم شدن شويد اين مهره را بينداز تا فرياد زند و گمشدهها بدان باز آيند.
خضر يك منزل پيش از ذو القرنين بود از هر جا كوچ ميكرد ذو القرنين بار مينهاد، در اين ميانه كه خضر ميرفت بدرهاى رسيد و بدلش افتاد كه چشمه زندگى در آنست بر لب آن درهايست داد و بيارانش گفت: از اينجا حركت نكنيد، و آن مهره را انداخت و پس از مدتى طولانى بنك آن را شنيد و نزد آن رفت ديد در كنار چشمه است.
خضر جامه در آورد و در چشمه رفت و ديد سپيدتر از شير است و شيرينتر از عسل از آن نوشيده و در آن غسل كرد و وضوء ساخت و جامهها را پوشيد. و آنگه مهره را بسوى يارانش افكند و فرياد كرد و خضر بدنبال آوازش نزد ياران خود بر گشت و سوار شد و گفت: بنام خدا برويد.
ذو القرنين آن وادى را نيافت و از آن گذشت و ٤٠ شبانه روز در تاريكى رفتند و بيك روشنائى رسيدند كه نه از خورشيد بود و نه از ماه، زمينى سرخ بود و ريگستان و در آن زمين كاخى بود يك فرسخ در يك فرسخ درى داشت.