آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٢٠٠ - روايات
مالك شدى برخى از آنچه ديدى هست؟ گفت: سوگند بخداى داناى آشكار و نهان، نه.
گفتند: همه اينها در دست ما هست و دل ما بهيچ كدام رو ندارد و به همانچه ما را به عبادت پروردگار خالق نيرو دهد قناعت داريم، و هر كه براى خدا چيزى را وانهد خدايش بهتر از آن دهد، از بر ما برو و ما را بخود واگذار، خدا ما را و تو را رهبرى كند، سپس او را وداع كردند و از او جدا شدند، و باو گفتند اين وادى جواهر در اختيار تو است هر چه خواهى از آن بردار، او چيزى از آن نخواست.
گفته: سپس ذو القرنين بجزيره بزرگ ديگر رفت و در آن مردمى ديد جامه از برك درخت دارند، و در غارهاى سنگى جا دارند، و از آنها مسائلى از حكمت پرسيد بهترين پاسخ با لطيفترين باو گفتند، بآنها گفت: نيازمنديهاى خود را بخواهيد تا بر آورده شود.
گفتند: ما از تو خواستار جاويدان ماندن در دنيا هستيم، گفت من خود بدان توانا نيستم، كسى كه يك نفس فزون از عمرش نتواند كشيد چگونه بشما جاويدانى تواند داد.
بزرگشان گفت: ما از تو تندرستى دوران زندگى خواهيم، گفت مرا بر آن هم قدرتى نيست، گفتند: بگو بدانيم چند از عمر مانده است، گفت: عمر خود را هم ندانم تا برسد بعمر شماها، باو گفتند پس ما را واگذار تا از كسى بخواهيم كه بر همه اينها و بالاتر توانا است.
و مردم ببخشش فراوان و عظمت مركبش نگاه ميكردند و پيره مرد مستمندى بود كه سر بالا نميكرد، ذو القرنين باو گفت: چرا تو تماشا نكنى، گفت: من از آن پادشاهى كه پيش از تو بود خوشم نيامد تا بتو و شاهيت نگاه كنم، گفت چگونه بود؟
پير گفت: ما پادشاهى داشتيم و مستمندى و هر دو در يك روز مردند و من بر سر آنها رفتم و تلاش كردم. پادشاه را از مستمند و گدا بشناسم و نتوانستم گفته: ذو القرنين آنها را وانهاد و برگشت.