آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٩٠ - كلامى در باره ذو القرنين
در روى زمين هفت امت بهفت زبان باشند كه تو بر همه مبعوثى، ميان دو امت پهناى زمين فاصله است و ميان دو امت درازى زمين و ٣ امت در ميان زمين باشند و آنها پرى و آدمى و ياجوج و مأجوجند، دو امت در دو طرف طول زمين آنكه در مغربست «ناسك» خواننده و آنكه در مشرق است «منسك» و امتى كه در كناره جنوب زمين است «هاويل» باشد و آنكه در كناره شمال است «قاويل».
چون خدا چنين فرمود: ذو القرنين گفت معبودا مرا بكار بزرگى واداشتى كه اندازهاش را جز خودت نداند، بمن بگو با اين همه مردم با چه نيرو برترى جويم، با چه سپاه سرورى كنم، با چه صبرى بسازم، با چه زبانى سخن كنم، چگونه زبانشان را بفهم؟ و با چه گوشى بشنوم؟ با چه ديدى بنگرم؟ با چه دليلى با آنها مرافعه كنم؟ با چه خردى بر خرد آنها چيره شوم؟ با چه دل و حكمتى آنها را اداره كنم؟ با چه فرمانى ميان آنها دادگسترى كنم؟ با چه بردبارى با آنها شكيبا باشم؟
با چه معرفتى ميان آنها قضاوت كنم؟ با چه دانشى كارشان را انجام دهم؟ با چه دستى بر آنها بتازم؟ با چه پائى سرزمين آنها را گام زنم؟ با چه توانى شمارهشان كنم؟ با چه لشكرى بجنگ آنها روم؟ با چه نرمشى با آنها الفت گيرم؟
معبودا از آنچه گفتم چيزى ندارم توئى مهربانى كه كسى را جز بآنچه تواند فرمان ندهى خدا فرمود: من تاب همه آنچه بدوشت نهادم بتو ميدهم، گوشت را باز كنم تا هر چه را شنوى، فهمت را باز كنم تا هر چه را بفهمى، زبانت را بهر چه گويا سازم و چشمت را بهر كه بينا، برايت شمار گيرم و بازويت را توانا سازم تا بهراس نيفتى و پايهات محكم سازم تا چيزى بر تو چيره نشود و دلدارت كنم و پهلوان تا بر هر چه بتازى و چيزى نبازى، هيبت بتو دهم تا از چيزى نترسى، و تاريكى را برايت مسخر نمايم، چون باو چنين گفته شد خود در مقام حركت برآمد و مردمش او را به اقامت ميخواندند با اصرار و او گفت چارهاى جز طاعت خدا نيست.
و بآنها فرمود: مسجدى بدرازاى ٤٠٠ ذارع برايش بسازند و در آن ستونها بر پا دارند، گفتند: چگونه آن را بسازيم؟ گفت: چون ديوارها