آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٩٨ - كلامى در باره ذو القرنين
سنگ را گرفت و نزد يارانش فرود آمد، و هر چه ديده بود بآنها باز گفت سپس علماء قشونش را جمع كرد و گفت: بمن خبر دهيد از اين سنك كه چيست؟ گفتند: صاحب صور در باره آن بتو چه گفت؟ گفت: بمن گفت: اگر اين سير شود تو سير شوى و اگر گرسنه شود تو گرسنه شوى. علماء آن سنگ را در يك كفه ترازو نهادند و سنگى مانندش در كفه ديگر و ترازو را بلند كردند و سنگى كه ذو القرنين آورده بود سنگينتر بود، و باز سنگ ديگر گذاردند و سنك ديگر تا ١٠٠٠ رسيد و آن از همه سنگينتر بود، و دانشمندان همه گفتند دانش ما بجائى نرسد.
و در اين ميان خضر رسيد و ترازو را بدست گرفت و سنگى باندازه آن سنگ در كفه ديگر نهاد و مشتى خاك بر رويش ريخت و ترازو را بلند كرد و برابر در آمد و همه دانشمندان روى بر خاك نهادند و براى خدا سجده كردند و گفتند: سبحان اللَّه دانش ما باينجا نرسيد هزار سنگ نهاديم و كم آمد.
خضر گفت: پادشاها سلطنت خدا عزّ و جلّ به آفريدههايش چيره است و فرمانش بر آنها روانست و حكمش جاريست، خدا خلق خود را بهم آزموده و گرفتار كرده، دانا را بدانا، و نادان را بنادان، دانا را بنادان و نادان را بدانا تو را بمن آزموده و مرا بتو ذو القرنين گفت: راست گفتى ما را از اين مثل آگاه كن.
گفت: اين مثلى است كه صاحب صور برايت زده: كه خدايت بر همه بلاد شاهى داده و بتو داده آنچه بكسى نداده و تو را بزمينهائى گامزن نموده كه ديگرى را نكرده، و تو سير نشدى، و هوست كشاند تا از كشور خدا بدان جا رسيدى كه قدم آدمى و پرى نرسيده، و اين مثل است كه آدميزاد هرگز سير نشود جز اينكه مشتى خاك گور روى او ريزند، ذو القرنين گريست و گفت: راست گفتى در شرح اين مثل از اين رو ديگر دنبال شهرى نروم پس از اين سفرم تا بميرم.
سپس برگشت تا چون بميانه ظلمات رسيد گام بر دره زبرجد نهاد و همراهانش