آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٩٥ - كلامى در باره ذو القرنين
در ميان گفتگو ذو القرنين گفت: اى رفائيل از عبادت خودتان در آسمان بمن بازگو گريست و گفت: اى ذو القرنين عبادت شما در برابر عبادت ما چه ارزشى دارد در آسمان فرشتههايند كه هميشه ايستاده و ننشينند، و برخى پيوسته بسجده و سر بر ندارند، برخي در ركوع و بلند نشوند هرگز، ميگويند: سبحان الملك القدوس رب الملائكه و الروح، ربنا ما عبدناك حق عبادتك.
ذو القرنين بسختى گريست و گفت: من ميخواهم زنده مانم، حق عبادت پروردگارم را ادا كنم رفائيل، گفت: راستى اين را ميخواهى؟ گفت: آرى، رفائيل، گفت: خدا را در زمين چشمهايست بنام چشمه زندگى و خدا با خود عهد بسته هر كه از آن نوشد نميرد تا خودش از خدا مرگش را خواهد، ذو القرنين گفت:
شما جاى اين چشمه را ميدانيد: گفت: نه، ولى در آسمان گويند: خدا را در زمين ظلماتيست كه پاى آدمى و پرى بدان نرسيده، و ما پنداريم آن چشمه در اين ظلمت است.
ذو القرنين همه علماء مدرس كتب و آثار نبوت را جمع كرد و بآنها گفت: شما در كتب خدا و احاديث انبياء و گفتار علماى پيش از خود يافتيد كه خدا را در زمين چشمهايست بنام چشمه زندگى؟ همه گفتند: نه، جز يكى از آنها بنام فتخير (خضر خ ب) كه گفت: من در وصيتنامه آدم يافتم كه خدا در زمين ظلمتى آفريده كه پاى آدم و پرى بدان نرسيده و در آن چشمه جاويد ساخته، ذو القرنين گفت:
راست گفتى، سپس فقهاء و اشراف و ملوك را بسيج كرد و بسوى مشرق رفت ١٢ سال تا بگوشه تاريكى رسيد و تاريكى ديد كه تاريكى شب نبود، و در آنجا لشكر گاهى بر پا كردند و همه دانشمندان لشكرش را گرد آورد و گفت: ميخواهم وارد اين ظلمت شوم.
گفتند پادشاها پيغمبران و شاهان پيش از تو قصد اين ظلمت نكردند تو هم آن را مخواه كه ميترسم برايت اتفاق بدى افتد و مردم زمين تباه شوند، گفت: ناچار بايد آن را بپيمايم، گفتند: اى پادشاه از ظلمت دست بردار و آن را مخواه زيرا