آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ١٠٤ - روايات
رو بعرش دارند و از هيبت خدا ندانند كنار آنها چيست و از آدم و ابليس خبرى ندارند و چنين باشند تا روز قيامت و گفتهاند روز قيامت آن بجاى زمين ما آيد و اللَّه اعلم و گفته: سرانديب كوهى است بالاتر چين در درياى هند و همانست كه خدا آدم را از بهشت بدان فرو آورد و جاى پايش در آنست كه در سنگى بدرازى ٧٠ وجب فرو رفته و بر اين كوه تابشى است چون برق و كس نتواند بدان نگاه كند و هر روز باران دارد و قدمگاه آدم را ميشويد و گردش چند نوع ياقوت و سنگهاى با ارزش است و چند جور عطر و گياههاى داروئى بيشمار و آدم از اين كوه را تا كنار دريا كه دو روز راه است يك گام زد.
و گفته: از عبادة بن صامت حكايت است كه، ابو بكر مرا نزد پادشاه روم فرستاد تا او را با سلام بخوانم و رفتم تا به بلاد روم رسيدم و كوه اهل كهف بما نمايان شد و بديرى رسيديم و از اهلش از آنها پرسيدم و ما را بر سردابى در كوه باز داشتند و چيزى بآنها داديم كه آنان را به بينيم و بهمراه آنها در آمديم و درى آهنين داشت و آن را گشودند.
رسيديم با تاقى بزرگ كه در كوه كنده بود و در آن ١٣ مرد بپشت خوابيده بودند و هر كدام جبهاى تيره بتن داشتند و عبائى تيره از سر تا پا بخود پيچيده بودند ندانستيم جامه آنها پشم است يا كرك ولى از ابريشم محكمتر بود و بر آن دست زديم و از محكمى زنگ ميزدند موزههائى تا نصف ساق بر پا داشتند كه نعل دوخته و كامل داشتند و مانند خز بودند و باندازهاى نرم كه مانندشان ديده نشود.
گفت چهره هر يك را باز كرديم درخشان و خوشرنك و خوش تركيب بودند چون چهره جوانانى خرم كه برخى تار سفيد در مويشان بود و موهاى برخى بافته و برخى بهم چسبيده بود و زى مسلمان داشتند و بآخرشان رسيديم و ناگاه در چهره يكيشان زخم تازه شمشيرى بود كه گويا همان روز زده باشند از حالشان پرسيدم و آنچه در باره آنها ميدانند گفتند سالى يك بار بديدن آنها آيند و مردم اين ناحيه بر در غار جمع شوند و كسانى بر بالين آنها آيند و چهره و جامه آنها را گردگيرى كنند و ناخن آنها را بگيرند و سبيلشان را بزنند و آنها را بحال خود وانهند.