ترجمه امالي شيخ مفيد - استاد ولي، حسين - الصفحة ٦٢ - مجلس ششم چهارشنبه ١٩ شوال ٤٠٤
ابو بكر گفت: شمشير او را به سنگ بزنيد، و آن را به سنگ كوبيدند تا شكست.
علىّ بن ابى طالب ٧ از منزل بسوى دهات نجد بيرون شد و در راه با ثابت بن قيس بن شمّاس برخورد نمود. ثابت گفت: اى ابا الحسن چه شده؟ فرمود:
مىخواهند خانهام را بر من آتش بزنند و ابو بكر بر فراز منبر نشسته و مشغول بيعت گرفتن از مردم است، و نه از اين حملهها جلوگيرى مىكند و نه محكوم مىنمايد.
ثابت گفت: هرگز دست از تو برندارم تا در راه دفاع از تو كشته شوم.
پس با هم بمدينه باز گشتند، چون بمنزل رسيدند، ديدند فاطمه ٧ كنار درب ايستاده و خانه از مهاجمين خالى شده است و آن حضرت صدا مىزند: هرگز قومى را زشت برخوردتر از شما سراغ ندارم، شما پيكر رسول خدا ٦ را نزد ما رها ساخته و ميان خود مصمّم شديد كه حكومت را تنها از آن خود بداريد و ما را به امارات نگماريد، و هيچ از ما در اين باره نظر خواهى نكرديد، و بسر ما آورديد آنچه آورديد، و هيچ حقّى براى ما در نظر نگرفتيد!.
١٠- عثمان بن عفّان گويد: من آخرين نفر بودم كه از عمر بن خطّاب جدا شدم، من در حالى كه سر او بدامن فرزندش عبد اللَّه بود بر او وارد شدم، عمر