ترجمه امالي شيخ مفيد - استاد ولي، حسين - الصفحة ٣٥٨ - مجلس سى و هفتم شنبه ١٧ رمضان المبارك ٤١٠
صفا و مروه رفته و هفت دور نيز آنجا طواف نمودند. عبد اللَّه- رضى اللَّه عنه- نزد پدرش آمد و اين خبر را باو گزارش داد.
عبد المطّلب گفت: پسر جانم! بنگر ببين كار اينان بكجا مىانجامد، و مرا با خبر ساز. عبد اللَّه نگاه كرد ديد آن پرندگان رو بسوى سپاه حبشه نمودند، عبد اللَّه اين خبر را به عبد المطّلب رساند، پس عبد المطّلب [رحمه اللَّه] بيرون شد و مىگفت: اى اهل مكّه بسوى سپاه حبشه بيرون شويد و غنائم خود را برگيريد. آنان بطرف سپاه رفتند ديدند آنان مثل چوبهاى خشك و تراشيده و پوسيده بروى زمين افتادهاند، و هيچ پرندهاى نبود جز اينكه سه دانه ريگ- دو تا بدست و يكى به منقار- گرفته و با هر ريگى يك نفر از آنها را به قتل مىرسانيد، و چون همه تا آخر كشته شدند پرندگان بازگشتند، و نه پيش از آن وقت و نه بعد از آن هرگز آن پرندگان را نديدند. و چون تمامى آن قوم بهلاكت رسيدند عبد المطّلب بنزد خانه كعبه آمد و پردههاى آن را گرفت و اين اشعار را سرود (ترجمه):
«اى باز دارنده فيل در ذى مغمّس (محلّى است در راه طائف)، كه او را بازداشتى مثل حيوانى كه واژگون شده است (يا مثل الاغى كه از راه مانده باشد)».
«در محبس و زندانى كه در آن جانها از پيكرها بدر رود»