ترجمه امالي شيخ مفيد - استاد ولي، حسين - الصفحة ٣٤٩ - مجلس سى و ششم شنبه دهم رمضان المبارك ٤١٠
«آى چه كسى از دو كودك من خبر دارد، آن دو كودكى كه چون دو مرواريدى هستند كه از شكاف و اندرون صدف بيرون آيند؟».
«هلا چه كسى از دو كودك من باخبر است، آن دو كودكى كه بمنزله گوش و ديدهام بودند، و امروز (در فراق آن دو) دلم از دست رفته است».
«من خبر يافتم- و البتّه اين خبر را كه جز پندارى بيش نيست و گزارشى دروغين است باور نكردهام- كه بسر».
«شمشير تيز و برّان خود را بر رگهاى گردن طفلان من گذرانده، و راستى كه اين ظلم و زياده روى فزون از حدّ است».
«كيست كه زنى حيران و اشك ريزان و مصيبت زدهاى را از حال طفلانش با خبر كند، كه با رفتن پيشينيانشان از دست رفتهاند؟».
راوى گويد: بعدها روزى عبيد اللَّه بن عبّاس و بسر بن ارطاة هر دو نزد معاويه بودند، معاويه (اشاره به بسر نموده و) به عبيد اللَّه گفت: اين پير مرد قاتل دو كودك را مىشناسى؟ بسر گفت: بله، من قاتل آن دو هستم حالا چه شده؟
عبيد اللَّه گفت: اگر شمشيرى مىداشتم (پاسخت مىدادم)، بسر گفت: اين شمشيرم بگير- و با دست به شمشيرش اشاره نمود- معاويه به تندى جلو او را گرفت و گفت: اف بر تو اى پير مرد، چقدر احمقى! تو در برابر مردى كه دو طفل او را كشتهاى ايستاده و شمشيرت را باو مىدهى! گويا از (حقد و كينهاى كه