ترجمه امالي شيخ مفيد - استاد ولي، حسين - الصفحة ٨٤ - مجلس هشتم دوشنبه ٢٤ همان ماه
فرستاد و از آن دو نفر خواست كه نزد عمّار بروند و از وى بخواهند براى او آمرزش طلبد، آن دو نزد وى رفتند امّا عمّار نپذيرفت، نزد عثمان باز گشتند و داستان را گفتند عثمان گفت: اى بنى اميّه و اى كسانى كه چون پروانه بر دور آتش و چون مگس بر گرد شيرينى طمع مىگرديد، از حكم خدا مرا مورد سرزنش ساختيد و بر عليه اصحاب رسول خدا دست بدست هم داديد. پس از آن عمّار از آن بيمارى بهبود يافت و بسوى مسجد رسول خدا ٦ بيرون شد، در همين حال كسى بر عثمان وارد شد و خبر مرگ ابى ذرّ را از ربذه آورد و گفت: ابا ذر در بيابان ربذه تنها جهان سپرد و مسافرانى چند به خاكش سپردند، عثمان گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، خدايش رحمت كناد. عمّار گفت: خداوند ابا ذر را از جانب همه ما رحمت فرستد، عثمان به وى گفت: پس از اين توهم همان جا خواهى رفت ... (در اينجا عثمان دشنام زشتى به عمّار داد) گمان مىكنى من از اينكه او را تبعيد كرده بودم پشيمانم؟ عمّار گفت: نه بخدا سوگند من چنين پندارى ندارم، عثمان گفت: تو نيز به همان جائى كه ابو ذر بود برو، و تا ما زنده هستيم باز نگرد. عمّار گفت: مىروم، به خدا سوگند مجاورت با درندگان بيابان براى من محبوبتر از مجاورت با توست. پس عمّار براى خروج مهيّا شد، ولى بنو مخزوم نزد