ترجمه امالي شيخ مفيد - استاد ولي، حسين - الصفحة ١٨٨ - مجلس بيست و يكم شنبه نيمه رمضان المبارك ٤٠٧
خدا ٦ دوستشان مىداشت، و بخدا سوگند اندوهى كه بهيچ وجه نمىتوانم اظهارش كنم بر من چيره شده از اينكه قريش بجهت شرافت اين خاندان بر ساير مردم شرف يافتند و با اين حال همگى همدست شده تا قدرت و نفوذ و حكومت رسول خدا ٦ را از دست ايشان ربودند.
عبد الرّحمن گفت: اى واى! بخدا سوگند من فراوان خود را بخاطر شما بزحمت انداختهام. مقداد گفت: توجّه كن بخدا سوگند دست از دامان مردى برداشتى كه از جمله كسانى است كه بحقّ فرمان دهند و بحقّ عدالت ورزند، هان بخدا سوگند اگر ياورانى عليه قريش مىيافتم با آنان مىجنگيدم همان گونه كه در روزهاى بدر و احد جنگيدم. عبد الرّحمن گفت: مادرت بعزايت بنشيند مقداد! مبادا مردم اين سخن را از تو بشنوند، بخدا سوگند مىترسم از اينكه تو صاحب يك فرقه و آشوبى شوى.
جندب گويد: پس از آنكه مقداد از آنجا رفت، نزد او رفته و گفتم: من از ياران توام. گفت: خدا تو را رحمت كند، آنچه ما خواهان آنيم دو سه نفر مرد براى آن كافى نيست پس از نزد وى بيرون شدم و خدمت علىّ بن ابى طالب ٧ رسيدم و گفتار او و خودم را بعرض رساندم و حضرت براى ما دعاى خير فرمود.