ترجمه امالي شيخ مفيد - استاد ولي، حسين - الصفحة ١٣٥ - مجلس چهاردهم شنبه ٢٦ رجب ٤٠٧
آمده، و دانش از نزد ما به سوى مردم خارج گرديده است، گمان مىكنى كه آنان دانستند و هدايت شدند و ما ندانستيم و گمراه گشتيم؟! حقّا كه چنين چيزى محال است.
٧- اصمعى گويد: به شهر بصره داخل شدم، همين طور كه در يكى از خيابانهاى آن راه مىرفتم به دخترك بسيار زيبائى برخوردم كه چون مشك خشكيده بود، بدنبال او حركت كردم و صداى نفسم را از وى پنهان مىداشتم تا اينكه به قبرستان رسيد و كنار قبرى نشست و با آوازى بسيار آهسته زمزمهوار چنين مىگفت: بخدا سوگند مسكن اصلى اين جاست نه آنجا كه ما خود را بدان فريفتهايم، بخدا سوگند اينجا ميان دوستان جدائى اندازد و آدمى را بحساب و كتاب نزديك سازد، و به سبب آن رحمت از عذاب باز شناخته گردد. پدر جان خداوند قبرت را گشاده سازد و در همان درياى رحمتى كه پيامبرش را فرو برد، ترا فرو برد، من خلاف آنچه مىدانم نگويم، آگاهى خوبى از تو داشتم، چون بدينجا روى مىآورم به تكيهگاه و پناهم مىرسم، و چون اينجا را پشتوانه قرار مىدهم تكيهگاه و پشتوانه خوبى پيدا مىكنم. سپس گفت: كاش مىدانستم كه چگونه پوسيدگى در گور چهره ترا تغيير داد، يا چگونه زيبا صورتت رخ در نقاب