ترجمه امالي شيخ مفيد - استاد ولي، حسين - الصفحة ٣٥٦ - مجلس سى و هفتم شنبه ١٧ رمضان المبارك ٤١٠
پادشاه از ديدن اين قضيّه هراسيد و پنداشت كه سحر و جادو باشد، گفت: فيل را به جاى خودش باز گردانيد. سپس به عبد المطّلب گفت: براى چه آمدهاى؟ همانا آوازه سخاوت و كرم و فضل تو بگوش من رسيده، و از هيئت و جمال و جلال تو چيزهائى ديدم كه شايسته است حاجت تو را برآورم، پس هر چه خواهى از من بخواه- و او فكر مىكرد عبد المطّلب از وى درخواست مىكند كه از مكّه بيرون برود- عبد المطّلب باو گفت: ياران تو بر چهار پايان من حمله آورده و آنها را بردهاند، دستور ده شتران را بمن بازگردانند. پادشاه حبشه از اين سخن عصبانى شد و به عبد المطّلب گفت: از نظرم افتادى! تو آمدى در باره تعدادى از شتران خود از من درخواست مىكنى در حالى كه من براى ويرانى شرف تو و قوم تو و مكرمتى كه بدان سبب براى خود بر هر گروه و طايفهاى ديگر امتياز قائل هستيد آمدهام، و آن خانهاى است كه از هر نقطهاى از زمين آهنگ آن كنند، و تو درخواست از اين مسأله را رها ساخته در باره شتران خود از من درخواست مىكنى؟! عبد المطّلب گفت: من صاحب خانهاى كه تو آهنگ ويرانى آن را دارى نيستم، من صاحب شترانى چند هستم كه ياران تو ربودهاند، و آمدهام در باره