ترجمه امالي شيخ مفيد - استاد ولي، حسين - الصفحة ٣٦٦ - مجلس سى و هشتم شنبه ٢٤ رمضان المبارك ٤١٠
باو گفتيم: تو كه هستى- خدايت رحمت كناد-؟ گفت: من و پدرم از جنهاى نصيبين هستيم، خواستيم كه با جان خود، حسين ٧ را يارى دهيم، و چون از سفر حجّ باز گشتيم ديديم حضرت بشهادت رسيده است.
٨- حذلم بن ستير گويد: در سال ٦١ هجرى بكوفه وارد شدم و اين مصادف بود با زمانى كه علىّ بن الحسين (امام سجّاد) ٧ با زنان خانواده از (سفر جانسوز) كربلا بازمىگشتند و مأموران (يزيدى) دور آنان حلقه زده، مردم براى تماشاى آنان از خانهها بيرون ريخته بودند. چون اهل بيت را سواره بر شتران بىجهاز پيش آوردند زنان كوفه شروع بگريه و زارى نمودند، پس از علىّ بن الحسين عليهما السّلام- در حالى كه بيمارى وى را لاغر ساخته و بند و زنجير در گردن مباركش بود و دستهاى آن حضرت بگردن مباركش بسته بود- شنيدم كه با آوازى بس ضعيف مىفرمود: هان، اين زنان بر ما مىگريند! پس چه كسى (جز مردان ايشان) افراد ما را بقتل رسانده است؟ و زينب[١] دخت گرامى
[١] مشهور آنست كه وى دختر بزرگ على٧ زينب كبرى- سلام اللَّه عليها- بوده است، ولى از نقل پارهاى از كتب مانند« بلاغات النّساء» ابن طيفور بر مىآيد كه وى امّ كلثوم زينب صغرى عليها السّلام است، بنا بر اين از يكى از همسران ديگر على ٧ بوده. بهر حال همه افراد اين خاندان از يك ريشهاند يعنى از كانون ولايت مولانا امير المؤمنين٧ كه لسان اللَّه النّاطق است.