اعلام اصفهان - مهدوی، مصلح الدین - الصفحة ١٣ - سوگنامه
بر حیاتی که آن بود چو حباب دل مبندید یا ابوالالباب
زندگی جهان بود تاری که تندوش بافته به لعاب
یا جهان کوره ایست از آتش عمر ما اندر آن بود سیماب
یا که سراب سوزانیست که نماید به دیده برکه آب
این جهان آن کلاه بر دادیست که ربود افسر از سر داراب
بین چگونه به تیشه نیرنگ کاخ کسری وجم نمود خراب
پژمرد هر گلی که می بینی در گلستان اگر بود شاداب
مسکنت خاک می شود آخر کاخ سازی اگر ز لعل حسّاب
هست اجل چون عقاب و ماصعوه صعوه گر برَهَد ز چنگ عقاب
خاک تنهاست خوانیش خم می خون دلهاست گوئیش می ناب
من نگویم بگوشه ای بنشین تا کند مرگ بر تو دق الباب
یا همه سعی و کوشش خود را منحصر کن به پوشش و خور و خواب
گویمت تا نیامدست اجل خویش را ای اسیر تن دریاب
کوش تا سوی ساحل آری دو نه شوی غرق در ته گرداب
گرد خود همچو گردباد مپیچ باش مثمر بسان مهر و سحاب
گر سواری به مرکب منصب اسب هر سو متاز جز به صواب
چون عنان گیرد از کفت آخر گر گرفتت کنون زمانه رکاب
صد هزاران حوادث آید پیش که یکی را ندیده ای در خواب
بین چگونه بزد اجل ناگه بر رخ مهدوی نقاب تراب
آن فضیلت ماب علم پژوه ادب آموز و استاد آداب
آن معلم که دوره تعلیم تا به پیری رساند دور شباب