ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٩٢ - مسألهء يكم
< شعر > همچو خاك مفترق در رهگذر يكسبوشان كرد دست كوزه گر كاتّحاد جسمهاى ماء و طين هست ناقص ، جان نمى ماند بدين < / شعر > باز مولوى مى گويد :
< شعر > كردهء او كردهء تست اى حليم مؤمنان را اتّصالى دان يقين مؤمنان معدود ليك ايمان يكى جسمشان معدود ليكن جان يكى غير فهم جان كه در گاو و خر است آدمى را عقل و جان ديگر است باز غير عقل و جان آدمى هست جانى در نبىّ و در ولىّ جان حيوانى ندارد اتّحاد تو مجو اين اتّحاد از روح باد زين چراغ حسّ حيوان المراد گفتمت هان تا نجوئى اتّحاد گر خورد اين نان نگردد سير آن ور كشد بار اين نگردد آن گران بلكه اين شادى كند از مرگ او از حسد ميرد چو بيند برگ او جان گرگان و سگان هر يك جداست متّحد جانهاى شيران خداست جمع گفتم جانهاشان من به اسم كان يكى جان صد بود نسبت بجسم همچو آن يك نور خورشيد سما صد بود نسبت به صحن خانه ها ليك يك باشد همه انوارشان چون كه بر گيرى تو ديوار از ميان در صفات حق صفات جمله شان همچو اختر پيش آن خور بى نشان روح خود را متّصل كن اى فلان زود با ارواح قدس سالكان زان همه جنگند اين اصحاب ما جنگ كس نشنيد اندر انبيا ز ان كه نور انبيا خورشيد بود نور حسّ با چراغ و شمع و دود يك بميرد يك بماند تا به روز يك بود پژمرده ديگر با فروز گر بميرد اين چراغ و طىّ شود خانهء همسايه مظلم كى شود نور آن خانه چوبى اين هم بپاست پس چراغ حسّ هر خانه جداست اين مثال جان حيوانى بود نى مثال جان ربّانى بود باز از هندوى شب چون ماه زاد بر سر هر روزنى نورى فتاد نور آن صد خانه را تو يك شمر كه نماند نور آن بى اين دگر تا بود خورشيد تابان بر افق هست در هر خانه نور او قنق < / شعر >