ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٧٤ - ٤ - عامل اشباع عواطف
< شعر > بهم يك تن شويم و يك زبان و يكدل و يك روى سرى در كار هم آريم و دوش بار هم باشيم جدائى را نباشد زهره اى تا در ميان آيد بهم آريم سر بر گردهم پرگار هم باشيم حيات يكدگر باشيم و بهر يكدگر ميريم گهى خندان زهم ، گه ديدهء خونبار هم باشيم بوقت هوشيارى عقل هم گرديم بهر هم چو وقت مستى آيد ساغر سرشار هم باشيم شويم از نغمه سازى عندليب غم سراى هم به بوى و رنگ هم ، خود رونق و گلزار هم باشيم به جمعيّت پناه آريم از باد پريشانى اگر غفلت كند آهنگ ما هشيار هم باشيم براى ديده بانى ، خواب را بر خويشتن بنديم ز بهر پاسبانى ديدهء بيدار هم باشيم جمال يكدگر گرديم و عيب يكدگر پوشيم قبا و جبّه و پيراهن و دستار هم باشيم غم هم ، شادى هم ، دين هم ، دنياى هم گرديم بلاى يكدگر را چارهء ناچار هم باشيم بلا گردان هم گرديده ، گرد يكدگر گرديم شده قربان هم ، از جان ، و منّت دار هم باشيم بيا گفتار را خود جامهء كردار در پوشيم زبان و دست هم گرديم و خدمتكار هم باشيم نمى بينم بجز تو همدمى اى فيض در عالم بيا دمساز هم ، گنجينهء اسرار هم باشيم < / شعر > [١]
[١] اين ابيات را اديب دانشور و محقّق متتبّع آقاى حسين آهى براى اين جانب فرستادهاند .