ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٩٠ - دليل دوم
شود ، بنا بر اين ، احساس درد از فقدان كمال ، دليل ذاتى بودن كمال جوئى نمى باشد .
پاسخ اين اعتراض با توجّه به معناى مدّعا به اصطلاح رسمى « ذات و ذاتى » روشن مى گردد . مقصود ما از ذاتى بودن كمال جوئى ( گسترش خواهى من ) ذاتى بمعناى اصطلاحى آن نيست ، بلكه منظور از ذاتى بودن كمال جوئى اينست كه انسان در صورت بدست آوردن آگاهى از رشد و كمال و امتياز آن و در صورت درك اين واقعيّت كه او مى تواند به كمالات با اهمّيّتى در اين زندگانى برسد ، اشتياق او به تحصيل كمال ، يك اشتياق زودگذر و هوسبازانه نيست ، بلكه اشتياقى است بسيار جدّى كه از نظر تحريك به حيازت امتيازات كمال ، اگر نيرومندتر از يك عامل ذاتى نباشد ، ضعيفتر از آن نيست .
اين عامل اساسى كشش انسان « از آن چنانكه هست » به « آن چنانكه بايد » با برخوردارى از احساس رهائى از قيود جبر تحميلى از درون ذات يا برون ذات ( از اوّلين مراحل آزادى ) تا بدست آوردن اختيار كه عاليترين مراحل آزادى است ، به فعّاليّت خود ادامه مى دهد و شخصيّت آدمى را كه طبيعت معتدلش در رشد و كمال در گذرگاه ابديّت شكوفا مى شود ، بثمر مى رساند .
اين كه گفتيم : « اعتدال طبيعت آدمى در رشد و كمال در گذرگاه ابديّت شكوفا مى شود » حقيقتى است كه هم پيامبران عظام آنرا تبليغ فرمودهاند و هم حكماى بزرگ مانند افلاطون تا حكماى معاصر آنرا بيان كردهاند [ اگر چه حكماء در توضيح رشد و كمال ( گسترش وجودى در عالم هستى ) با يكديگر اختلاف نظر دارند ] . افلاطون مى گويد : مت بالإرادة تحيى بالطَّبيعة .
( با اراده بمير [ هوى و هوسهايت را مهار كن ] تا بحيات جاودانى روح كه در طبيعت آنست نائل گردى . ) و مسلَّم است كه مقصود افلاطون از حيات بالطَّبيعه اين زيست طبيعى محض كه مار و مور و خوك و افعى هم آنرا دارند نيست ، بلكه همان حيات روحانى است كه مسيرش از « حيات معقول » كشيده شده است .