ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢١٣ - ترجمهء سخن هفتاد و هفتم
است . اگر چنين بوده باشد ، همهء مسلمانان مى دانند كه بنى اميه هيچيك از اين امتيازات را نمى تواند ادعا كند و اگر خلافت با وراثت و خويشاوندى باشد و بوسيلهء مقاومت و حميت شايستگى حاصل شود ، باز هيچيك از اين امور به بنى اميه مربوط نيست » [١] .
سپس مقريزى در اين كتاب نا شايستگىها و جنايات و خودكامگىهاى بنى اميه را بيان مى كند تا آن حد كه نفرت انسان را بر آن دودمان چنان برمى انگيزد كه مطالعه كننده در انسان بودن اغلب سردمداران بنى اميه به ترديد مى افتد .
اين دودمان با على بن ابي طالب ( ع ) و اولاد او كه هم از نظر نسب و هم از ديدگاه عاليترين ارزشهاى انسانى در حد اعلا قرار گرفتهاند ، به رقابت و مبارزه برخاسته و اسلام را مبدل به قدرت بازى و عشق بحاكميت و خودكامگيها مبدل نمودند و در اين راه چه پليديها و جناياتى كه مرتكب نشدند . پس از نظريات مقريزى مى رويم به سراغ جاحظ كه بعنوان يك صاحبنظر بزرگ حد اقل در ميان اهل تسنن معروف و مشهور است . جاحظ در رساله اى در بارهء بنى اميه چنين مى گويد : « تا اين كه شقىترين اين امت ( ابن ملجم مرادى ) على بن ابي طالب عليه السلام را شهيد كرد و خداوند او را به سعادت شهادت نائل ساخت و آتش دوزخ و لعنت را به قاتلش واجب نمود ، تا موقعى كه حسن بن على ( ع ) بجهت پراكنده شدن يارانش خود را از جنگ كنار كشيد و بى وفائى آنان را به پدرش و رنگارنگ شدن آنان را در نظر گرفت و از تصدى بخلافت دست برداشت .
در اين موقع معاويه به حكومت مسلط گشت و شورى را زير پا گذاشت و بر همهء جمعيت مسلمانان اعم از مهاجرين و انصار در آن سال كه نامش را سال اتحاد نهادند ، با كمال استبداد مسلط گشت . آن سال اتحاد نبود بلكه سال پراكندگى و تفرقه و زورگوئى و اجبار بود و سالى بود كه امامت مبدل به
[١] - مأخذ مزبور ص ٥ و ٦ .