ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٣٥ - تفسير عمومى خطبهء هفتادم
< شعر > اين زمان جان دامنم برتافته است بوى پيراهان يوسف يافته است .
< / شعر > ديدار تو اى برگزيدهء محبوب خدا ، آتش اشتياقم را بر آن ديارى كه روح تو و ارواح ملكوتى تو از ديدار خدا برخوردارند شعله ورتر ساخت .
< شعر > از براى حق صحبت سالها بازگو رمزى از آن خوشحالها تا زمين و آسمان خندان شود عقل و روح و ديده صد چندان شود من چه گويم يك رگم هشيار نيست شرح آن يارى كه او را يار نيست < / شعر > على از آن رؤياى چند دقيقه اى به قفس باوفايش كه در انتظارش نشسته بود ، برگشت و آرام آرام تسليت و دلداريش داد و برخاست ، ولى قفس كالبدش آن آشيانهء شايستهء چنان روح بزرگ پاسخش را نيافته بود كه آيا بالاخره در اين مسافرت بسيار اسرار آميز كه على در پيش دارد ، همراه او خواهد بود يا نه چاره اى جز سكوت و اطاعت از روح پرهيجان على نداشت . هر لحظه پر اضطراب و كنجكاوى قفس افزوده مى شد و مقصد بعدى براى او نامعلوم بود ، احساس ميكرد كه نوازشهاى روح حالاتى ناشناخته در وى بوجود مى آورد ، گوئى شبحى بسيار لطيف به روح على نزديك مى شود و مانند دو انگشت كه گاهى براى چيدن شاخهء گل نزديك مى شود و لطافت گل آن را برميگرداند ، از روح على دور مى گردد . از اين جريان بىسابقه احساس كرد كه حركات روح على خبر از سفرى مى دهد كه نه تنها هيچ كسى را نمى تواند همراه خود ببرد ، بلكه حتى قفس كالبد كه ساليان عمر با او بوده است ، توانائى همراهى روح را ندارد . حال ديگر مقصد روشن شده است و چاره اى جز تسليم به آهنگ كلى هستى نيست ، پس آمادهء رفتن به زير خاك شوم و منتظر فرا رسيدن روز ديدار كه آغاز ابديت است ، بيارامم .