ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٣٢ - تفسير عمومى خطبهء هفتادم
زندگيش منظور ميكرد ، بهيچ احدى نمى توانست بگويد : برخيز و حركت كن .
( قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّه ) [١] ( بگو بآنان : من فقط به شما يك پند مى دهم : قيام كنيد فقط براى خدا ) اگر فرزند ابي طالب مى نشست و مى خوابيد ، چه كسى مى توانست رنجديدگان قلمرو زمامداريش را براى آسايش بنشاند و بخواب راحتشان فرو برد . با اين حال ، سحرگاه آن شب كه قفس كالبد آن هميشه بيدار آخرين ساعات همدمى با روح ملكوتى اعلى را مى گذراند ، براى دقايقى چند بر زمينش نشاند و با صدائى ضعيف التماس كرد : يا على چند دقيقه اى در اين سحرگاه اسرار آميز با من بنشين .
من از آغاز ديشب حركات بىسابقه اى در روح تو مى بينم ، تو همواره بياد خدا بودى ، اين شبى كه لحظه به لحظه بپايانش مى رسيم ، اين جملهء ملكوتى لا حول و لا قوّة ألَّا باللَّه را زياد تكرار مى كردى ، نگاههاى بسيار پر معنى بطرف آسمان داشتى ، كدامين منزلگه را قصد كرده اى آن ذكر و نگاه و حركات غير عادى روح تو ، خبر از هجرت و مسافرتى مى داد كه من اطلاعى از آن ندارم . حالا بايد بكجا برويم من آمادهام ، من اطاعتت ميكنم ، مرا خوب مى شناسى ، در همه جا با تو بودهام ، و مى دانم كه از من نرنجيده اى ، در سر كوى يتيمان و بينوايان با هم بودهايم . در آن هنگام كه بيل بر زمين مى زدى تا براى آدميان از اين زمين خاكى غذا بيرون بياورى و در حفر چاهها و بجريان انداختن چشمه سارها براى ادامهء حيات انسانها همراه و همكار تو بودهام . در محراب عبادت ، آن گاه كه به عالم اعلاى ربوبى عروج مى كردى ، در همان جا به انتظارت مى نشستم ، وقتى كه از آن سفر الهى باز مى گشتى ، نوازشت مى دادم ، تا آن گاه كه وقت عروج و صعود ديگر مى رسيد ، ساعتها چشم براه تو مى دوختم ، هيچ حركتى نمى كردم و موقع برگشتن مقدمت را تبريك مى گفتم . در ميدان كارزار نيز دمساز تو بودم ، بياد ندارم كه حتى يك لحظه در آن صحنههاى خونبار رهايت
[١] . سبا آيهء ٤٦ .