روزشمار جنگ ایران و عراق - مرکز اسناد و تحقیقات سپاه - الصفحة ٩٢٢ - روزشمار جنگ سه شنبه /٢٧ مهر ١٣٦١ /١ محرم ١٤٠٣ /١٩ اکتبر ١٩٨٢
از آلمانی ها و ترک های همان حوالی درصدد جدا کردن آنها برمی آیند. این مسئله ساعت ١٠ شب اتفاق افتاد و حدود ساعت ١١ که از شهر دیگری برای دیدن بچه ها آمده بودند، مورد ضرب و شتم ضدانقلاب قرار می گیرند. در این بین بچه های ما که شش نفر شده بودند با ضدانقلاب مقابله می کنند. ولی منافقین با استفاده از کپسول های آتش نشانی که در داخل سالن بود، کاری می کنند که بچه ها به حالت خفگی می افتند. اما ٤ ساعت پس از شروع ماجرا پلیس سر می رسد! با آنکه همه اطلاع داشتند که اینجا درگیری هست. حتی پلیس وقتی می رسد به جای آنکه مهاجمین را دستگیر کند، بچه های ما را دستگیر می کند و به ایستگاه پلیس می برد. وقتی برادران اعتراض می کنند در پاسخ گفته می شود آنها اکثریت هستند، دمکراسی یعنی همین! اگر شما نمی خواهید می توانید خوابگاه را ترک کنید. در اینجا بچه های ما می فهمند که این بار هم پلیس آلمان همدست ضدانقلاب است.
بعد عده ای دیگر از برادران ما برای خارج کردن اسباب و اثاثیۀ بچه های خوابگاه آمدند و ضدانقلاب ایجاد درگیری کرد که این بار پلیس فوراً خود را رساند و ابتدا ١٧ تن از برادران را دستگیر کرد که بعداً به ٢٥ نفر افزایش یافت. بقیۀ برادران به عنوان اعتراض به سمت ایستگاه پلیس یک تظاهرات آرام برپا کردند. پلیس ظاهراً بسیج شده بود که ما را محاصره کند و با کمک سگ های پلیس و باتوم های برقی یک یک ما را دستگیر کرد. پلیس به طرز وحشیانه ای برادران را مورد ضرب وشتم قرار داد و حتی در یک مورد با اتومبیل به برادران حمله کرد و یکی از آنها را زیر گرفت.
در اینجا ابتدا ما را درون یک سالن ورزشی جمع کردند و سپس به محل دیگری منتقل کردند. برادران تصمیم گرفتند که خود را "محمد مسلمان" معرفی کنند. پلیس این عده را به گروه های ١٠ نفری تقسیم کرد و به بازداشتگاه ها برد و آنها را در اتاقک های کوچکی که حتی به زور جای ایستادن داشت، قرار داد و یکی یکی آنها را برای بازجویی می برد. آن گروه ١٧ نفری اول به شدت شکنجه شدند، از جمله برادران را لخت می کردند ... مرحلۀ بعدی کتک زدن و فروکردن سوزن به کف دست و پای بچه ها بود. حالا موقع آن شده بود که با باتوم آنها را بزنند تا آنکه اعصابشان خرد شود و در زیر بازجویی حاضر شوند اسم خودشان را بگویند. جزئیاتش زیاد است و شاید ناراحت کننده، ولی فراموش نمی کنم که وقتی می خواستند اثر انگشت بچه ها را بردارند، طوری انگشت آنها را می پیچاندند که نمی دانم چرا انگشت یکی از بچه ها سیاه شده بود.
بازجویان پلیس همگی در حال مستی دست به بازجویی می زدند و حتی در حین بازجویی هم مرتباً مشروب می خوردند. ... بعضی از برادران را در حالی که فرق آنها شکافته بود و یا سر و صورتشان شکافته بود و پای چشم آنها دچار کبودی و سیاهی شده بود، بازجویی می کردند، برای آنکه مشخص شود اسم آنها چیست!
یک نفر در این حال بی هوش شد، ولی شکنجه باز هم ادامه داشت و یکی از بچه ها بعداً به من گفت که در حین بازجویی سه بار بیهوش شده بود. یکی دیگر از بچه ها به خاطر سیلی محکمی که تعمداً بر روی گوش او زده بودند این برادر پردۀ گوشش پاره شده بود و قادر به شنیدن نبود.
یکی دیگر به علت شدت جراحات وارده به خاطر اصابت باتوم به چشمش، دچار خون ریزی شدید شد. پای او را هم قلم کرده بودند و نمی توانست راه برود.
یکی دیگر از برادران به علت بازجویی های دمکراتیک سوی چشمش را از دست داده بود و دیگر جایی را نمی دید ... بعد از سه ماه که او را پیش پزشک بردند، دکتر گفت به علت ضربات وارده حدقۀ چشمش پر از خون شده و بایستی به مرور زمان این خون ها جذب شود تا معلوم شود چه کاری می توان انجام داد.
... یکی دیگر از برادران اظهار داشت: حالا زدن و شکنجه کردن چندان مهم نیست آنچه مهم است، شکنجۀ روحی ناشی از صدای ضجه و ناله های سایر برادران بود و حال آنکه در داخل آن زندان های مخوف هیچ کاری از دست ما برنمی آمد مگر آنکه تکبیر بگوییم و مرگ بر آمریکا بگوییم. این تنها سلاح ما بود ولی باید بگویم که همین شعار هم آنها را به وحشت می انداخت. در اینجا یکی از برادران درحالی که لبخند می زد گفت که حتی داخل دادگاه ها هم ضرب وشتم وجود داشت، از جمله یکبار یکی