آشنایی با قرآن 6 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٣
دشمن باشیم که دشمن چه میکند . میگویند اینجا برای شما جایز است که همین بی گناهها را به دست خودتان بکشید - البته آنها شهیدند در راه خدا - برای اینکه جلو پیشروی دشمن را بگیرید ، زیرا اگر این کار را نکنید ، بعد دشمن میآید بیشتر از آنها را میشکد ، همانها را میکشد بعلاوه یک عده افراد دیگر . پس امر دایر است میان اهم و مهم که ما خون این عده را اینجا حفظ کنیم ولی در ازای آن خون عده بیشتری بی گناه را هدر بدهیم یا این عده بی گناه را با دست خودمان سر ببریم برای اینکه جلو خونهای دیگر گرفته شود ؟ فقه اجازه میدهد ، میگوید این کار را بکنید . حال منطق و عقل در اینجا چه میگوید ؟ آیا عقل میگوید بیگناهها را نباید کشت به هر قیمتی که تمام میشود ؟ یا عقل میگوید بی گناه را بی جهت نباید کشت و گاهی بی گناه با جهت کشته میشود و باید هم کشته شود ، مثل خود رفتن سرباز به میدان جنگ که بالاخره کشته خواهد شد ، یعنی اینحا تضاد است میان عاطفه و عقل . خیلی جاها میان عاطفه و عقل تضاد واقع میشود . یک کار را عقل میگوید بکن ، عاطفه میگوید نکن . آن که محکوم عاطفه است نمیکند و آن که محکوم حکمعقل است میکند ، نظیر همین مثالها معروف که بچهای احتیاج دارد به یک عمل جراحی ، اگر به مادر که خیلی اهل عاطفه است بگویی ، بچه را میکشد بغل خودش ، میگوید من حاضر نیستم مثلا شکم او را باز کنند یا دست او را احیانا ببرند . عاطفهاش به او اجازه نمیدهد . ولی عقل چه میگوید ؟ همان مادر اگر فکر قویتری داشته باشد ، چنانچه از گفته پزشک یقین پیدا کرد که بریدن دست این بچه یگانه راه نجات اوست ، میگوید این کار را بکن . خود بچه چطور ؟ او که محال است تسلیم بشود . مولوی این مثال را بحجامت ذکر میکند