آشنایی با قرآن 6 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧
دارد که ما آن را به جای فصل انسان بگیریم یعنی به جای " جزء ذات " و " ذاتی " انسان بشماریم ؟ سخن گفتن برای انسان یک عمل است ، مثل خندیدن . همین طور که خندیدن از مختصات انسان است سخن گفتن هم از مختصات انسان است و بر عکس . شاید مثلا پهن ناخن بودن هم از مختصات انسان باشد . پس این چیست که در باب انسان گفتهاند ؟ بعضی گفتند - و حرفشان درست هم هست - که معنی نطق در اینجا سخن گفتن نیست ، ادراک کلیات است ، یعنی حیوان احساس میکند ، درک میکند ولی جزئیها یعنی فرد را درک میکند . در ذهن حیوان فقط فرد وجود دارد ، مثلا صاحب خودش را میشناسد ، آن انسان دیگر را میشناسد ، آن خانه را میشناسد ، آن خانه دیگر را میشناسد ، صد خانه را ممکن است بشناسد ولی از همه اینها نمیتواند یک معنی کلی بسازد و با آن کلیات در ذهن خودش قانون تشکیل بدهد . انسان ادراک معانی و مفاهیم کلی میکند . این درست ، ولی چرا ادراک کلیات را با لفظ " ادراک کلیات " نگفتهاند ، بالفظ " سخنگو " گفتهاند ؟ به خاطر ارتباط قطعیای که میان ایندو هست ، یعنی انسان اگرمدرک " کلی " نمیبود سخنگو هم نمیبود . سخن گفتن فقط این ( حالت ظاهری ) نیست ، طوطی هم ممکن است چهار کلمهای حرف بزند . یک معنی را که انسان احساس میکند ، ( اگر فقط بتواند لفظ آن معنی را بگوید ) ، فرض کنید که انسان پدر خودش را میبیند ، بعد فقط بتواند لفظ " پدر " را بگوید ، این سخن گفتن نیست . سخن گفتن با ارتباط دادن و نسب برقرار کردن میان معانی و مفاهیم و دیدههاست ، میگوییم این ایستاده است ، آن نشسته است . است و نیست وقتی که آمد ، هست و نیست اگر آمد ، هست و نیست " جزئی " ندارد ، همیشه در ذهن انسان " کلی " است ، یعنی اگر انسان استعداد ادراک کلیات را نمیداشت نمیتوانست حرف بزند . انسان که حرف