دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤١٤٠
| اويس جلاير جلد: ١٠ شماره مقاله:٤١٤٠ |
اُوِيْسِجَلايِر، شيخاويس معزالدنيا والدين(٧٤٣-٧٧٧ق/١٣٤٢- ١٣٧٥م)،
دومين و مشهورترين فرمانرواي سلسلة جلايريان در عراق و آذربايجان.
مهمترين مأخذ دربارة زندگى وي كتاب تاريخ شيخ اويس، نوشتة ابوبكر قطبى
اهري، مورخ دربار اوست كه تنها بخش كوتاهى از آن باقى مانده است. اما
مقايسة همين بخش با گزارش برخى منابع تاريخى دورة تيموري چون ذيل جامع
التواريخ رشيدي، نوشتة حافظ ابرو (ص ٢٣٧ بب) و مطلع سعدين عبدالرزاق سمرقندي
(ص ٢٨٨ بب) نشان مىدهد كه اين مورخان در ذكر احوال شيخ اويس مستقيم يا
غيرمستقيم بر تاريخ شيخ اويس متكى بودهاند.
شيخ حسن بزرگ، پدر اويس، از امراي برجستة ايلخانان، پس از مرگ ابوسعيد
بهادرخان (ه م)، آخرين ايلخان مقتدر ايران، در ٧٣٦ق/ ١٣٣٦م سلسلة جلايريان
را در عراق عرب بنياد نهاد. مادر اويس، دلشاد خاتون كه نسب به امير چوپان
مىبرد، بيوة سلطان ابوسعيد بهادرخان بود (حافظ ابرو، ١٨٣) كه به ازدواج شيخ
حسن بزرگ درآمد و اويس از او زاده شد. با توجه به آنكه اويس هنگام مرگ در
٧٧٧ق، ٣٤ سال داشته ( منتخب...، ١٦٧)، بايد در ٧٤٣ق زاده شده باشد (قس:
ابن عماد، ٦/٢٤١؛ غياثى، ٩٧- ٩٨).
در اين ايام، دودمانهاي محلى پس از مرگ سلطان ابوسعيد، در گوشه و كنار
ايران با يكديگر به كشمكش مشغول بودند. از آن ميان شيخ حسن مىكوشيد بر
آذربايجان چيره گردد كه توفيقى نيافت و پس از درگذشت او (٧٥٧ق/١٣٥٦م)
اويس در بغداد به حكومت نشست. اما به دنبال قتل ملك اشرف چوپانى، اويس
به آذربايجان لشكر كشيد و اخىجوق (ه م) از امراي اشرف چوپانى را كه بر
آذربايجان مستولى شده بود، شكست داده (قطبى، ١٧٥-١٨٠؛ حافظ ابرو، ٢٣٢-٢٣٧)،
وارد تبريز شد. وي پس از آنكه گروهى از امراي چوپانى را به قتل رسانيد
(همو، ٢٣٧؛ نيز نك: فصيح، ٣/٩١)، اميرعلى پيلتن را با سپاهى به تعقيب
اخىجوق كه به قراباغ پناه برده بود، فرستاد. شكست و گريز اميرعلى، و
زمستان سخت آذربايجان، اويس را بر آن داشت تا آنجا را رها كرده، روانة بغداد
شود (قطبى، ١٨٣؛ حافظ ابرو، همانجا؛ عبدالرزاق، ٢٩٤). اما در ٧٦٠ق پس از آنكه
امير مبارزالدين محمد مظفري تبريز را گرفت، شيخ اويس باز آهنگ آنجا كرد و با
عقبنشينى امير مظفري با پيروزي به تبريز درآمدو اندكى بعد فرمان داد تا اخى
جوق و اميرعلى پيلتن را به جرم خيانت و توطئه برضد وي به قتل رساندند
(حافظ ابرو، ٢٣٧- ٢٣٨). سلطان جلايري تبريز را تختگاه خود گردانيد، اما شورش
خواجه مرجان والى بغداد در ٧٦٦-٧٦٧ق كه بنا به گزارش مقريزي به اطاعت
ملك اشرف شعبان سلطان مملوك مصر درآمده، و گويا در بغداد خطبه به نام او
كرده بود، اويس را واداشت تا به بغداد رود و خواجه مرجان را براند (همو،
٢٤٠-٢٤١؛ عبدالرزاق، ٣٦٩-٣٧١؛ مقريزي، ٣(١)/١١٢، ١١٤؛ نيز نك: هاورث، .(III/٦٥٥
٦٥٦ - با اينهمه، اويس در ٧٦٩ق/١٣٦٨م پس از مرگ سليمان شاه خازن، والى
بغداد، بار ديگر حكومت آن شهر را به خواجه مرجان واگذارد (عبدالرزاق، ٤٠٤).
باري در زمستان ٧٦٧ق كه اويس در بغداد به سر مىبرد، ملك منصور، حكمران
ماردين از او براي مقابله با بيرام خواجه، از نخستين رهبران تركمانان
قراقويونلو كه ماردين را در حصار گرفته بود، ياري خواست. اويس نيز در بهار
همان سال از طريق دياربكر روي به آذربايجان آورد و در بين راه دژ تكريت را
از حسن يولتيمور گرفت و به موصل تاخت و شهر را به آسانى فراچنگ آورد و
برادر بيرام خواجه را اسير كرد. سپس بيرام خواجه را نيز در نبرد سختى درهم
شكست و اُلوس وي را به غارت برد (حافظ ابرو، ٢٤١-٢٤٢؛ عبدالرزاق، ٣٧١؛ نيز
نك: سومر، ١/٥٥ -٥٦، به استناد وقايعنامة حصن كيفا از مآخذ مهم تاريخ
آناتولى).
شيخ اويس در بهار ٧٦٨ق/١٣٦٧م از تبريز سپاهى به جنگ امير كاووس كه در
غيبت او قراباغ را نهب و غارت كرده بود، به شروان گسيل كرد. امير كاووس
دستگير شد و او را به تبريز آوردند؛ ولى سلطان جلايري او را بخشيد و در مقام
خويش ابقا كرد (حافظ ابرو، ٢٤٢). به گزارش حافظ ابرو (همانجا) از آن پس نواحى
شروان تا دربند باكو به تصرف جلايريان درآمد و حكمرانان آن نواحى، تا پايان
حيات سلطان، خراجگزار و فرمانبردار او بودند.
در همين احوال، شيخ اويس كه به تسخير اصفهان و شيراز طمع بسته بود، از
كشمكشهاي ميان شاه محمود و برادرش شاه شجاع مظفري به خوبى بهره برد. در
٧٦٦ق شاه محمود، حكمران اصفهان برضد برادرش شاه شجاع حاكم شيراز، از اويس
ياري خواست و سلطان جلايري نيز سپاهى بدان سوي فرستاد و شاه شجاع را به
كرمان گريزاند (حافظ ابرو، ٢٤٣؛ كتبى، ٧١-٧٦). سكههايى كه به نام شيخ اويس
در ٧٦٦ق در شيراز و نيز در اصفهان ضرب شده، نشان مىدهد كه شاه محمود به
پاس مساعدتهاي سلطان جلايري، خود را فرمانبردار او مىخوانده است (نك: لين
پول، ٢١١ ؛ بيانى، ٢٤٩، ٢٥٢). با اينهمه، شاه محمود مدتى بعد شيراز را به
شاه شجاع واگذارد و خود تنها به حكومت اصفهان بسنده كرد (نك: ه د، آل مظفر).
سپس هر دو خواهان وصلت با خاندان جلايري شدند؛ به ويژه شاه شجاع متعهد
شده بود كه لشكري براي محافظت آذربايجان در سلطانيه مستقر سازد، اما اويس
نپذيرفت و در عوض به خواست شاه محمود پاسخ مساعد داد و دختر خود را به
ازدواج او درآورد (عبدالرزاق، ٤٠٥-٤١١؛ ميرخواند، ٤/٥٣٣ - ٥٣٥؛ كتبى، ٨٢ -٨٣؛
نيز نك: غنى، بحث...، ١/٢٥٧- ٢٥٨).
شيخ اويس در اواخر عمر در ٧٧٢ق/١٣٧٠م با لشكري انبوه به قلمرو امير ولى،
جانشين طغاتيمور در استراباد يورش برد و در نبرد عرادان در [خوارِ] ري (=
آرادان از بخشهاي گرمسار) پيروز شد و امير ولى را تا سمنان تعقيب كرد و از
آنجا به تبريز بازگشت و امارت ري را به قتلغشاه واگذارد (حافظ ابرو، ٢٤٤؛
قس: شبانكارهاي، ٣٣٠- ٣٣١؛ ١ .(EIشيخ اويس دوبار ديگر قصد قلمرو امير ولى
كرد، اما نتوانست قدم در راه نهد: يك بار در ٧٧٣ق/١٣٧١م كه به سبب مرگ
نابهنگام برادرش اميرزاهد، از آن كار منصرف شد و بار ديگر در واپسين روزهاي
حيات خود در ٧٧٦ق كه بيمار شد و اندكى بعد درگذشت. پيكر او را در پير شروان
(پينه شلوار كنونى) نزديك تبريز به خاك سپردند (حافظ ابرو، ٢٤٤-٢٤٦؛ ابن
كربلايى، ٢/٦ - ٨؛ نخجوانى، حسين، ٥٢٣ -٥٢٤).
به روزگار شيخ اويس، وسعت قلمرو جلايريان به اوج خود رسيد و حكومت او
بزرگترين خطر براي فرمانروايان نواحى مركزي و شرقى ايران به شمار مىرفت.
سكههايى كه به نام شيخ اويس بهادرخان در شهرهاي بغداد، واسط، تبريز،
نخجوان، ساوه، شيراز و ... ضرب شده است و بر آن نام خلفاي راشدين به خط
عربى و اويغوري ديده مىشود، بيانگر گستردگى قلمرو حكومت اوست (نك: لين
پول، ٢١١ -٢٠٧ ؛ ١ ؛ EIعزاوي، تاريخ النقود...، ٥٩). همچنين به گفتة برخى
منابع، عجلان بن رميثه، والى مكه نيز خطبه به نام او كرده بود (ابن حجر،
١/١١١؛ غياثى، ٨٨). با اينهمه، موفقيتهاي نظامى و سياسى شيخ اويس به پاي
دستآوردهاي فرهنگى و ادبى او نمىرسد. چه، به سبب كارهاي عمرانى و
پشتيبانى از شعرا، ادبا و هنرمندان شهرت بسزايى يافت. معاصرانش عدالت و
دادگري او را بسى ستوده (نويري، ٥/٢٣٩-٢٤٠؛ نيز نك: ابن تغري بردي، ٣/١١٦-
١١٨)، و برخى ديگر او را «قرة العين» خاندان جلايري گفتهاند (دولتشاه، ١٩٣).
وي يك بار به هنگام طغيان آب دجله كه بسياري از خانههاي اهالى بغداد
ويران شد، خراج ٥ سال را بر آنان بخشود (غياثى، ٨٩). به فرمان اويس،
عمارتهاي عالى در عراق و آذربايجان ساخته شد (همو، ٩١). كلاويخو سفير اسپانيا
كه حدود ٣٠ سال پس از مرگ اويس، در ٨٠٧ق/١٤٠٤م از تبريز ديدار كرده، به
توصيف قصر زيبا و عظيمى پرداخته كه به فرمان اويس ساخته شده بود (ص ١٦١).
همچنين واليان بغداد به روزگار فرمانروايى اويس، در تأسيس مدارس، مساجد،
بيمارستانها و بازارها مىكوشيدند كه از آن ميان دارالشفا و مدرسهاي كه
خواجه مرجان در بغداد ساخت، شهرتبسيار يافت (برايتوصيفاينبناها و
كتيبههايآنها، نك:عزاوي، تاريخ العراق...، ٢/٨٤ - ٩٥).
شيخ اويس تلاش كرد روابط بازرگانى كشورهاي اروپايى را با تبريز كه به
روزگار چوپانيان به ركود گراييده، و يا متوقف شده بود، ديگر بار رونق بخشد.
او در ٧٧١ق/١٣٦٩م دو نامه به كنسول ونيز در طرابوزان و چند تاجر ونيزي مقيم
آن شهر نگاشت و از آنان دعوت كرد كه همچون زمان فرمانروايى ابوسعيد
بهادرخان، كار تجارت با تبريز را از سرگيرند؛ اما به سبب ناامنى كار به
انجام نرسيد (جوادي، ١٥١؛ وانلون، .(١٣ بنابر گزارشى، جنواييها از او خواستند
كه براي تأمين امنيت تجارت، زمينى را براي تأسيس دژي در اختيار آنان
گذارد. اويس نخست پذيرفت، ولى بعداً پشيمان گشت و در پى مشاجرة فرستادة وي
با تجار جنوايى، فرمان داد تا همة آنان را كشتند.
دربار اويس مجمع شعرا، سخندانان و هنرمندانى بود كه تحت حمايت او باليدند و
آثاري به نام او نوشتند و از اين لحاظ روزگار فرمانروايى اويس را بايد از
دورههاي درخشان فرهنگ و ادب ايران پس از ايلخانان به شمار آورد. اويس خود
نيز در نقاشى و موسيقى و بهويژه شعر ماهر بود (دولتشاه، ١٩٧) و با شاه شجاع
مظفري كه او نيز شاعري خوش ذوق بود، مكاتبه داشت. قطعاتى از سرودههايى
كه اين دو فرمانرواي شاعر پيشه به يكديگر ارسال مىكردند، در برخى منابع
باقى مانده است (نك: همو، ٢٢٥-٢٢٧؛ غياثى، ١٥١-١٥٢؛ هدايت، ١/٢). گفتهاند
خواجه عبدالحى، نقاش پرآوازة دورة جلايري از شاگردان اويس بوده است
(دولتشاه، ١٩٧).
سلمان ساوجى از بزرگترين شعراي دربار اويس به شمار مىرفت و دولتشاه (ص
١٩٣) بر آن است كه بر اين سلطان جلايري سمت استادي نيز داشته است. در
ديوان سلمان ساوجى اشعار بسياري در ستايش شيخ اويس و برخى ديگر از اعضاي
خاندان و دولتمردان جلايري باقى مانده است (نك: ص ٣٦٩، ٤٣٠، جم ). همچنين
او منظومههاي جمشيد و خورشيد و فراقنامه را به نام شيخ اويس مصدَّر ساخت
(نك: صفا، ٣(٢)/١٠١٤). يكى ديگر از ادباي برجستة دربار او، شرفالدين رامى نام
داشت كه كتاب حقايق الحدائق (ص ١) را دربارة علم بديع و صنايع ادبى زبان
فارسى دري، به فرمان اويس، و كتاب انيس العشاق (ص ١-٣) را نيز به نام
وي تأليف كرد. دستور الكاتب فى تعيين المراتب يكى ديگر از آثار برجستة ادب
فارسى است كه محمد بن هندوشاه نخجوانى آن را به نام اين سلطان جلايري
كرد (١(١)/١٣-٢١؛ نك: علىزاده، ٢/٣). دستورالكاتب به عنوان اثري دربارة
مراتب ديوانى و فنون ديوان سالاري كه حاوي نامهها و منشورهاي دولتى است،
براي بررسى ساختار اجتماعى و اقتصادي ايرانِ اواخر عصر ايلخانان، چوپانيان و
اوايل فرمانروايى جلايريان سخت ارزشمند است (نك: همو، ٢/٥٧). برخى از
پژوهشگران اين نامهها را كه بيشتر آنها عنوان مشخصى ندارند، به دورة سلطان
اويس نسبت داده، و براساس آنها به بررسى اوضاع اجتماعى و اقتصادي جامعه و
حكومت وي پرداختهاند (مثلاً نك: نخجوانى، محمد، ١(١)/٣٩٧-٤١٤، ١(٢)/١٥١-١٥٢؛
قس: پتروشفسكى، ١/١٠٥-١٠٦، ٢/٢١٨-٢١٩).
نظام تبريزي كتاب رياض الملوك، و نورالدين بن شمسالدين محمد منظومة
غازاننامه را به نام اويس نگاشتند (صفا، ٣(١)/٣٢٦؛ بيانى، ٤٠٥). برخى
احتمال دادهاند كه شيخ اويس ممدوح خواجه حافظ شيرازي نيز بوده است (نك:
حافظ، ٩٤؛ نيز غنى، يادداشتها...، ٩٤). عبيد زاكانى (ص ٦، ٢٤-٢٦، ٥٢ -٥٣) و
عزالدين مطهر بن عبدالله بن حسينى و بعضى از گويندگان و نويسندگان ديگر هم
از ستايشگران او بودند (نك: دولتشاه، ٢٠٤؛ بيانى، ٣٩٦-٣٩٧).
مآخذ: ابن تغري بردي، المنهل الصافى، بهكوشش نبيل محمد عبدالعزيز، قاهره،
١٩٨٥م؛ ابن حجر عسقلانى، احمد، انباء الغمر، حيدرآباد دكن، ١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ ابن
عماد، عبدالحى، شذرات الذهب، قاهره، ١٣٥١ق؛ ابن كربلايى، حافظ حسين، روضات
الجنان، بهكوشش جعفر سلطان القرايى، تهران، ١٣٤٩ش؛ بيانى، شيرين، تاريخ
آل جلاير، تهران، ١٣٤٥ش؛ پتروشفسكى، ا. پ.، كشاورزي و مناسبات ارضى در
ايران عهد مغول، ترجمة كريم كشاورز، تهران، ١٣٤٤ش؛ جوادي، حسن، «ايران از
ديدة سياحان اروپايى در دورة ايلخانان»، بررسيهاي تاريخى، تهران، ١٣٥١ش، س
٧، شم ٥؛ حافظ ابرو، عبدالله، ذيل جامع التواريخ رشيدي، بهكوشش خانبابا
بيانى، تهران، ١٣٥٠ش؛ حافظ شيرازي، ديوان، بهكوشش قاسم غنى، تهران،
١٣٥٦ش؛ دولتشاه سمرقندي، تذكرة الشعراء، تهران، ١٣٣٨ش؛ رامى تبريزي، حسن،
انيس العشاق، بهكوشش عباس اقبال آشتيانى، تهران، ١٣٢٥ش؛ همو، حقايق
الحدائق، بهكوشش محمدكاظم امام، تهران، ١٣٤١ش؛ سلمان ساوجى، ديوان،
بهكوشش منصور مشفق، تهران، ١٣٣٦ش؛ سومر، فاروق، قراقوينلوها، ترجمة وهاب
ولى، تهران، ١٣٦٩ش؛ شبانكارهاي، محمد، مجمع الانساب، بهكوشش هاشم محدث،
تهران، ١٣٦٣ش؛ صفا، ذبيحالله، تاريخ ادبيات در ايران، تهران، ١٣٦٦ش؛
عبدالرزاق سمرقندي، مطلع سعدين و مجمع بحرين، بهكوشش عبدالحسين نوايى،
تهران، ١٣٥٣ش؛ عبيدزاكانى، كليات، بهكوشش عباس اقبال آشتيانى، تهران،
١٣٢١ش؛ عزاوي، عباس، تاريخ العراق بين احتلالين، بغداد، ١٣٥٤ق/١٩٣٦م؛ همو،
تاريخ النقود العراقية، بغداد، ١٣٧٧ق/ ١٩٥٨م؛ علىزاده، عبدالكريم، مقدمه بر
دستور الكاتب (نك: هم، نخجوانى، محمد)؛ غنى، قاسم، بحث در آثار و افكار و
احوال حافظ، تهران، ١٣٦٦ش؛ همو، يادداشتها و حواشى بر ديوان حافظ (هم)؛
غياثى، عبدالله، تاريخ، بهكوشش طارق نافع حمدانى، بغداد، ١٩٧٥م؛ فصيح
خوافى، احمد، مجمل فصيحى، بهكوشش محمود فرخ، مشهد، ١٣٣٩ش؛ قطبى اهري،
ابوبكر، تاريخ شيخ اويس، بهكوشش وان لون، لاهه، ١٣٧٣ق/ ١٩٥٤م؛ كتبى،
محمود، تاريخ آل مظفر، بهكوشش عبدالحسين نوايى، تهران، ١٣٣٥ش؛ كلاويخو،
سفرنامه، ترجمة مسعود رجبنيا، تهران، ١٣٣٧ش؛ مقريزي، احمد، السلوك، بهكوشش
سعيد عبدالفتاح عاشور، قاهره، ١٩٧٠م؛ منتخب التواريخ معينى، منسوب به
معينالدين نطنزي، به كوشش ژان اوبن، تهران، ١٣٣٦ش؛ ميرخواند، محمد، روضة
الصفا، تهران، ١٣٣٩ش؛ نخجوانى، حسين، «قبر معزالدين سلطان اويس ايلكانى»،
يغما، تهران، ١٣٢٩ش، س ٣، شم ١٢؛ نخجوانى، محمد بن هندوشاه، دستور الكاتب،
بهكوشش عبدالكريم علىزاده، مسكو، ١٩٦٤-١٩٧٦م؛ نويري، محمد، الالمام،
بهكوشش عزيز سوريال عطيه، حيدرآباد دكن، ١٣٩٣ق/١٩٧٣م؛ هدايت، رضا قلى،
مجمع الفصحاء، بهكوشش مظاهر مصفا، تهران، ١٣٣٦ش؛ نيز:
EI ١ ; Howorth, H. H., History of the Mongols, New York, ١٨٨٨; Lane-Poole, S.,
The Coins of the Mongols in the British Museum, ed. R. S. Poole, London, ١٨٨١;
Van Loon, J.B., introd. Ta'r / kh... (vide: PB, Qotbi).
ابوالفضل خطيبى