دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٠٢٠
| انبار جلد: ١٠ شماره مقاله:٤٠٢٠ |
اَنْبار، از شهرهاي مشهور ايران در دورة ساسانى، در كنارة شرقى فرات و
در شمال غربى تيسفون. ويرانههاي اين شهر در ٤٣ و ٤٣ طول شرقى و ٣٣ و ٥/٢٢
عرض شمالى قرار دارد ( ٢ EI).
پيشينة تاريخى: دربارة آغاز بناي آن آگاهى درستى در دست نيست. برخى مورخان
آن را در روزگار بخت نصر دوم (٦٠٤ -٥٦٢ قم) دانستهاند (طبري، ٢/٤٣؛ حمزه،
تاريخ...، ٧٧؛ حمدالله، ٣٧). جهانگرد معروف ايسيدُروس خاراكسى كه مقارن
ميلاد مسيح(ع) از ميان رودان ديدن كرده، در گزارش خود از محلى به نام
بسيچنه١ نام برده است كه برخى محققان موقعيت آن را با شهر انبار منطبق
دانستهاند (نك: بيوار، .(٧٠ برخى نيز انبار را همان پومبديثا٢ از شهرهاي مشهور
دورة پارتيان مىدانند (نك: همانجا؛ قس: جودائيكا، ؛ XIII/١٣٨٥ پاولى،
.(XX(٢)/١٧٢٥
انبار در دورة ساسانى پس از تيسفون بزرگترين شهر غرب ايران به شمار مىرفت
و چون مركز ذخيرة آزوقه و ساز و برگ سپاهيان بود، به اين نام (در پهلوي
هنبار) خوانده مىشد (طبري، ١/٦١١؛ بلاذري، ٣٤٤؛ على، ٣/١٧٤- ١٧٥؛ پاولى،
همانجا). اين شهر علاوه بر داشتن اهميت بازرگانى و نقش عمده در آبياري
منطقه، چون در دروازة روم قرار داشت، توجه شاپور اول (سل ٢٤١-٢٧٢م) را به
خود جلب كرد، چنانكه در بازسازي آن كوشيد و بر آن دو خط دفاعى نهاد و به
صورت يكى از مراكز مهم سپاه و قلعهاي جنگى براي دفاع در برابر حملات
روميان از جانب فرات درآورد و به گفتة منابع كهن آن را پيروز شاپور (در
منابع يونانى: برسابورا٣، نك: پاولى، ؛ XX(٢)/١٧٢٤ تلمود، a ١١ : برشاپير٤؛ قس:
پاولى، ، XX(٢)/١٧٢٥ نقل از تلمود: بشابور٥) ناميد (مقدسى، ٤/٩٩- ١٠٠؛ ثعالبى،
٥٢٩؛ ٢ EI).
در سطر دهم متن يونانى كتيبة شاپور از محلى به نام ميسيخه٦ ياد شده، و
آمده است كه شاپور اول به پاس پيروزي بر گرديانوس آنجا را پيروز شاپور
ناميد (نك: انسلين، ٩٢ ؛ پيگولوسكايا، ٢٣٠)؛ از همينرو، برخى محققان، ميسيخه
را همان انبار دانستهاند (فراي، .(١٢٥ اما گفتنى است كه طبري (٣/٣٨٠-٣٨١) در
شرح حوادث سال ١٢ق چندين بار از محلى به نام مُصَيَّخ - ميان حوران و
قَلت - يعنى در غرب انبار (نك: اطلس...، ١١٤) ياد كرده كه بىترديد همان
ميسيخه است كه در زبان عربى به اين شكل تصحيف شده است. بنابراين، يكى
دانستن ميسيخه و انبار خطاست.
انبار در زمان شاپور دوم (سل ٣١٠-٣٧٩م) نيز به ويژه در جنگهاي ايران و روم
نقش بسزايى داشت. يك بار در حملة يوليانوس به ايران در ٣٦٣م پس از
محاصرهاي طولانى به دست روميان افتاد و به كلى ويران شد كه شاپور دوم
پس از پيروزي بر روميان آن را از نو بنا كرد و به گفتة برخى از مورخان همو
بود كه آنجا را پيروز شاپور ناميد (دينوري، ٤٩؛ حمدالله، همانجا؛ على، ٣/١٧٣؛
نيز نك: طبري، ٢/٥٧؛ قس: نولدكه، ١١١).
مورخ رومى آميانوس ماركلينوس كه خود در حملة يوليانوس به ايران شركت
داشته است، جزئيات اين حمله را گزارش كرده، و از انبار به عنوان شهري
دفاعى، بزرگ و پرجمعيت نام برده، و حصار و قلعههاي استوار آن را وصف كرده
است .(II/٤١٥)
انبار در روزگار فرمانروايى قباد (د ٥٣١م) يكى از طسوجهاي چهارگانة استان
شاذقباد يا سورستان (در عربى استان العال) بود (ابن فقيه، ١٩٩؛ نيز نك:
ايرانيكا، و ظاهراً از همين زمان به بعد نام انبار بر اين شهر غلبه يافت ( ٢
EI؛ پاولى، همانجا). سورستان در واقع پايتخت سياسى و مركز فرهنگ و تمدن
ايران بود و از اينرو، آن را دل ايرانشهر مىخواندند (ابن خردادبه، ١٨؛ نيز
نك: محمدي، ١/٢٤٤- ٢٤٥). اهميت اقتصادي و نظامى انبار در اين بود كه گذشته
از عمران و آبادانى بر سر دو راه اصلى از راههاي دنياي قديم قرار داشت:
يكى راه زمينى كه اين منطقه را از شرق به تيسفون و جادة خراسان، و از
غرب به شهرهاي روم مرتبط مىساخت و ديگري راه آبى معروف به نهر عيسى كه
در فراسوي انبار از فرات منشعب مىشد و به آبراه دجله و از آنجا به خليج
فارس مىپيوست. اين نهر كه ظاهراً به فرمان شاپور دوم حفر شده بود، باعث
گرديد تا انبار اهميت بازرگانى فراوان پيدا كند و به مركزي براي مبادلة كالا
و ذخيرة اموال مبدل گردد (سهراب، ١٢٣؛ لسترنج، ٧٢؛ على، ٣/١٧٤؛ محمدي،
١/٢٥١-٢٥٢).
انوشيروان (سل ٥٣١ - ٥٧٩م) براي تقويت بنية دفاعى ايران در مرزهاي غربى
مجاور با روم و صحراي عربستان به بازسازي پادگانهاي انبار و حيره پرداخت و
استحكامات دفاعى آن نواحى را تقويت كرد. به گفتة ابن رسته وي دستور داد از
هيت در امتداد حاشية صحرا تا كاظمه نزديك بصره خندقى بكنند كه به دريا
بپيوندد و در كنارههاي آن ديدبانها و پادگانهايى استوار ساخت تا مانع نفوذ
باديهنشينان به سرزمين سواد شود (ص ١٠٧- ١٠٨). احتمالاً اين همان خندقى
است كه به گفتة بلاذري (ص ٤١٩) شاپور دوم حفر كرده بود تا از تاخت و تاز
اعراب جلوگيري كند (نيز نك: ايلرس، و ظاهراً انوشيروان آن را بازسازي كرده
است (محمدي، ١/٢٥٩).
در دورة ساسانى بيشتر اهالى انبار را قبايل عرب به ويژه تنوخ، ازد و قضاعه
تشكيل مىدادند. به گفتة مورخان اسلامى اين قبايل پس از انهدام سد مأرب از
يمن به عراق كوچيده، و در انبار و حيره ساكن شده بودند و نخستين امير
ايشان مالك بن فهم ازدي بود كه در ٢١٠م به حكومت رسيد و پس از وي
فرزندش جذيمه معروف به ابرش از سوي اردشير حكمران اين نواحى شد (يعقوبى،
١/٢٠٨؛ مقدسى، ٣/١٩٦؛ عزاوي، ١/١٠٢) و سرانجام حكومت به خاندان نصر بن
ربيعه يا آلنصر در حيره رسيد كه گاه از آنان به لخميان يا مناذره ياد
مىشود. پادشاهان ساسانى، انبار و حيره را مقر كارگزاران خود بر قلمرو عربى
قرار داده، از اين قبايل بدوي به عنوان سدي در برابر حملات روميان و تاخت
و تاز ديگرتازيان بيابانگرد استفادهمىكردند (محمدي، ١/٢٤٣-٢٤٤، ٢٤٧).
علاوه بر اعراب، خاندانهاي متعددي از دهقانان ايرانى نيز در انبار به
مرزداري و كشاورزي مشغول بودند و روابط فرهنگى و اجتماعى استواري با تازيان
اين نواحى داشتند و از طريق همين مرزبانان بود كه عربها با فرهنگ و تمدن
ايران آشنا شدند (همو، ١/٢٣٦-٢٣٧، ٢٤١). همچنين بخشى از ساكنان انبار را
مسيحيان نسطوري و يعقوبى تشكيل مىدادند كه در آنجا كليسا داشتند؛ نيز
گروههايى از يهوديان بودند كه ظاهراً پس از اسارت معروف بابل در اين شهر
ساكن شده بودند و براي خود مدارسى داشتند. بهويژه پس از آنكه هرمزد چهارم
(سل ٥٧٨ - ٥٩١م) مدارس دينى يهوديان را در ديگر شهرها تعطيل كرد، بسياري از
دانشمندان آنان به اين شهر كوچيدند و با ديگر دانشمندان ايرانى درآميختند.
به اين ترتيب، انبار در سدة ٦م به يكى از مهمترين مراكز علمى وفرهنگى
تبديلشد(على،٣/١٧٥؛ ٢ EI؛ جودائيكا، XIII/ .(١٣٨٦ از همينرو، در تاريخهاي عربى
در بسياري موارد از انبار و حيره علاوه بر دو مركز مهم نظامى، به عنوان دو
كانون فرهنگى نيز ياد مىشود و روايات متعددي كه در منابع كهن آمده، نشان
مىدهد كه اين دو شهر نخستين مركز انتشار خط و كتابت عربى بودهاند. به
روايتى نخستين بار شخصى به نام مُرامر بن مُرّه، از اهالى انبار، اندكى
پيش از اسلام خط عربى را وضع كرد و كتابت عربى از انبار به حيره و از آنجا
به مكه و طائف راه يافت (ابن رسته، ١٩١-١٩٢؛ ابن ابى داوود، ٩-١٠؛ حمزه،
التنبيه...، ١٩؛ على، ٨/١٥٧-١٦٣؛ محمدي، ١/٢٧٠).
از آنجا كه خط مهمترين ركن فرهنگ و تمدن است، انتشار آن در انبار نمىتواند
با دبيرانى از اين شهر كه با دربار ساسانى آمد و شد داشتهاند و با فرهنگ و
تمدن ايران به خوبى آشنا بودهاند، بىارتباط باشد؛ بدينگونه كه دولت
ساسانى براي ادارة كارهاي ديوانى مربوط به دولت دست نشاندة حيره و به
ويژه ترجمة نامههايى كه به نواحى عرب نشين قلمرو ساسانى مربوط مىشد،
دبيران مخصوصى را كه معمولاً از عربهاي اين نواحى بودند، برمىگزيد. اين
دبيرانكه كار ثبت و ضبط ديوانها و انبارها و به ويژه انبارهاي پيروز شاپور را
نيز بر عهده داشتند، مسلماً بايد با خط و نوشتن آشنا مىبودند و بىترديد از
طريق همين دبيران بود كه خط عربى نخست در انبار و حيره انتشار يافت و سپس
به ديگر سرزمينهاي عربى راه يافت (همو، ١/٢٧٠، ٢٧٣-٢٧٤). انبار در دوران
اسلامى تا مدتها پايگاه علمى و فرهنگى خود را حفظ كرد و دانشمندانى كه از
اين شهر برخاستهاند، از جمله عبدالحميد كاتب (نك: ابن خلكان، ٣/٢٣٠) و ابوبكر
محمد بن قاسم انباري (نك: علوش، ٦٦؛ نيز نك: ابن سعد، ٧/٣٨٣)، خود بيانگر اين
مدعاست.
دورة اسلامى: خالد بن وليد در ١٢ق پس از فتح حيره، راهى انبار شد. شيرزاد
فرمانده لشكر ايران كه توان رويارويى با مسلمانان را نداشت، به قلعة شهر
پناه برد. اقرع بن حابس فرمانده مقدمة سپاه خالد چون لشكر شيرزاد را سرتا پا
در جوشن و كلاه خود ديد، به سپاهيانش فرمان داد تا چشمان ايرانيها را نشانه
رفتند و بسياري از آنان را كور كردند. از همينرو، عربها اين واقعه را ذات
العيون خواندهاند. خالد شهر را محاصره كرد و با پر كردن گوشهاي از خندق با
لاشههاي شتران فرتوت، خود را به شهر رسانيد. شيرزاد دست از مقاومت كشيد و
به پرداخت خراج تن داد و شهر را به سپاهيان خالد سپرد (ابن آدم، ٥٢؛ ازدي،
٦٩ - ٧٠؛ خليفه، ١/١٠١-١٠٢؛ بلاذري، ٣٤٤؛ طبري،٣/٣٧٤؛ ياقوت، ١/٢٥٨). چون خالد
از كار انبار بياسود، زبرقان بن بدر را بر آنجا گماشت و آهنگ عين التمر و دومة
الجندل كرد (طبري، ٣/٣٧٦). در اينهنگام، دو فرمانده ايرانى به نامهاي زرمهر
و روزبه بهقصد آزاد ساختن انبار روانه شدند، اما در ميان راه از عربها شكست
خوردند و كشته شدند (همو، ٣/٣٧٩-٣٨٠). خالد پس از آن مثنّى بن حارث را بر
عراق گماشت و خود براي جنگ با روميان به شام رفت. مثنى در ١٣ق انبار را
براي مقرفرماندهىخود برگزيد وبا كمك دهقانانآنجا بهنواحى اطراف هجوم برد.
در داستان جنگ و گريزهاي مثنى در اين مناطق از مرزبان انبار به نام
بَسفرّوخ ياد شده است (همو، ٣/٤٧٣-٤٧٦؛ دينوري، ١١٦؛ مجمل...، ٢٦٩).
به گفتة بلاذري (ص ٣٨٣) دهقانان انبار از سعد بن ابى وقاص خواستند كه نهر
شيلى را كه شاپور حفر كرده بود، مرمت كند. وي اين كار را به سعد بن عمرو
سپرد و او چون به كوهى برخورد كه كندن آن را در توان خود نديد، از ادامة كار
دست برداشت و سرانجام، حجاج بن يوسف حاكم عراق اين كار را به انجام
رسانيد. در ١٤ق خليفه عمر بن خطاب به سعد بن ابى وقاص نوشت كه پايگاهى
براي سپاهيان و مسلمانان در عراق برگزيند و او نخست انبار را بدين منظور
برگزيد؛ اما به سبب شيوع بيماري، آنجا را مناسب نيافت و به جاي آن كوفه
را پىريزي كرد (طبري، ٣/٥٧٩؛ بلاذري، ٣٨٧؛ دينوري، ١٢٤).
در ٣٦ق حضرت على(ع) هنگام رفتن به جنگ صفين دو روز در انبار اقامت فرمود
و دهقانان ايرانى «بنوخوش نوشك» از ايشان استقبال كردند (نصر بن مزاحم،
١٤٣؛ دينوري، ١٦٧؛ ابن اعثم، ٢/٤٦٨- ٤٦٩). در ٣٨ق معاويه سپاهى به فرماندهى
سفيان بن عوف غامدي روانة عراق كرد و آنان در هيت، انبار و مداين به تاخت
و تاز پرداختند و اشرس بن حسان بكري كارگزار على(ع) در انبار را به قتل
رساندند و شهر را غارت كردند (ثقفى، ٢/٤٦٦-٤٧١؛ دينوري، ٢١١؛ طبري، ٥/١٣٤؛ قس:
ابن اثير، ٣/٣٧٢). على(ع) در خطبة معروف «جهاد» غارت و قتل عام سپاهيان
معاويه را در انبار، نكوهش كرده است (نك: ابن ابى الحديد، ٢/٧٤).
در ١٣٢ق (يا ١٣١ق) قحطبة بن شبيب كه از سوي ابومسلم خراسانى مأمور تصرف
عراق شده بود، پس از گذشتن از دجله در دِمِمّا، پايين دست انبار، فرود آمد و
خازم بن خزيمه را روانة انبار كرد. وي حاكم آنجا را كشت و بر شهر دست يافت
( اخبار الدولة...، ٣٦٦-٣٦٧؛ ابن اثير، ٥/٤٠١).
پس از آنكه عباسيان با حمايت ايرانيان به خلافت رسيدند، براي ادارة امور
حكومت و استحكام پايههاي خلافت خود به ياري وزيران، دبيران و سرداران
ايرانى سخت نياز داشتند. از اينرو، ابوالعباس سفاح نخست حيره و سپس در
١٣٤ق انبار را مركز خلافت خود گردانيد و در نزديكى آن شهري به نام هاشميه
را براي استقرار سپاه خراسان بنا كرد و براي خود قصري در ميان آن برافراشت
(يعقوبى، ٢/٣٥٨؛ طبري، ٧/٤٦٤؛ بلاذري، ٤٠٣؛ دينوري، ٣٧٨). پس از وفات
ابوالعباس، برادرش ابوجعفر منصور به انبار آمد و از مردم بيعت گرفت و چون
بغداد را در ١٤٥ق بنا نهاد، مركز خلافت را از انبار بدانجا منتقل ساخت (ابن
قتيبه، ٣٧٧؛ طبري، ٧/٤٧٠-٤٧١، ٤٧٤).
هارون الرشيد در محرم ١٨٧ در بازگشت از حج به انبار رفت و در آنجابود كه
فرمانداد جعفربنيحيى برمكى راكشتند و قتلعام برمكيان از همانجا آغازشد
(خليفه، ٢/٧٣٤؛ ابنقتيبه، ٣٨٢؛ جهشياري، ١٨٥- ١٨٦؛ ابن اثير، ٦/١٧٧- ١٧٨).
در ٢٥١ق گروهى از سپاهيان ترك در سامرا از بيعت خليفه مستعين (حك ٢٤٨-٢٥٢ق)
سرباز زدند و با معتز بيعت كردند. دامنة اين آشوب به انبار نيز كشيده شد و
معتز سپاهى به فرماندهى ابونصر بن بغا روانة انبار كرد. والى شهر، نجوبة بن
قيس خندق پيرامون انبار را پر آب كرد و پلها را شكست تا مانع ورود مهاجمان
به شهر شود، اما سرانجام، سپاهيان معتز بر شهر دست يافتند و به غارت و كشتار
مردم پرداختند (طبري، ٩/٢٨٩-٢٩٠، ٣١٨-٣٢٠، ٣٥٣؛ ابن اثير، ٧/١٤١، ١٥٣-١٥٧).
قرمطيان در ٣١٥ق در روزگار خلافت مقتدر به انبار هجوم بردند. ابوطاهر جنابى
(د ٣٣٢ق) پيشواي مشهور قرمطيان بحرين پس از پيروزيهايى كه در كوفه و واسط
به دست آورد، به انبار تاخت و به رغم پايداري مردم، شهر را گشود و به
غارت و چپاول پرداخت (ابوعلى مسكويه، ١/١٧٦- ١٧٨؛ قرطبى، ١٣٢-١٣٣؛ ابن اثير،
٨/١٧٢-١٧٣). همچنين در ٣١٩ق اعراب بدوي به انبار حمله كردند و به غارت و
قتل عام پرداختند (قرطبى، ١٥٨؛ ٢ EI) و از آن پس همانگونه كه ابن حوقل
نيز اشاره دارد (ص ٢٠٥)، اين شهر رو به اضمحلال نهاد. با اين حال تا اواسط
سدة ٨ق كه ابن بطوطه از آن ديدن كرده (١/٦٦٣)، آبادان بوده، و مركز يكى
از طسوجهاي عراق به شمار مىرفته است ( ٢ EI). شايد تصرف انبار در
٨١٤ق/١٤١١م توسط عجل بن نعبر طايى پس از شكست از قرايوسف قراقويونلو (نك:
مقريزي، ٤(١)/١٨١)، آخرين اطلاعى باشد كه از آن در دست است. ويرانههاي
انبار در فاصلة ٥ كيلومتري شمال غربى فلوجه تاكنون برجاست ( پاولى، ؛
XX(٢)/١٧٢٥ امين، ٧/٢٢٠-٢٢١؛ ٢ EI).
مآخذ: ابنآدم قرشى، يحيى، الخراج، به كوشش احمد محمد شاكر، بيروت، ١٣٩٩ق/
١٩٧٩م؛ ابن ابى الحديد، عبدالحميد، شرح نهج البلاغة، به كوشش محمد ابوالفضل
ابراهيم، قاهره، ١٣٧٨-١٣٨٤ق؛ ابن ابى داوود، عبدالله، المصاحف، بيروت،
١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ ابن اثير، الكامل؛ ابن اعثم كوفى، احمد، الفتوح، به كوشش
على شيري، بيروت، ١٤١١ق/١٩٩١م؛ ابن بطوطه، رحلة، به كوشش محمد عبدالمنعم
عريان، بيروت، ١٩٨٧م؛ ابن حوقل، محمد، صورة الارض، بيروت، ١٩٧٩م؛ ابن
خردادبه، عبيدالله، المسالك و الممالك، به كوشش محمد مخزوم، بيروت، ١٤٠٨ق/
١٩٨٨م؛ ابن خلكان، وفيات؛ ابن رسته، احمد، الاعلاق النفيسة، ليدن، ١٨٩١م؛
ابن سعد، محمد، الطبقات الكبري، بيروت، دارصادر؛ ابن فقيه، احمد، مختصر كتاب
البلدان، ليدن، ١٩٦٧م؛ ابن قتيبه، عبدالله، المعارف، به كوشش ثروت
عكاشه، قاهره، ١٩٦٠م؛ ابوعلى مسكويه، احمد، تجارب الامم، به كوشش آمدرز،
قاهره، ١٣٣٢ق/١٩١٤م؛ اخبار الدولة العباسية، به كوشش عبدالعزيز دوري و
عبدالجبار مطلبى، بيروت، ١٩٧١م؛ ازدي، محمد، تاريخ فتوح الشام، به كوشش
عبدالمنعم عبدالله عامر، قاهره، ١٩٧٠م؛ اطلس تاريخ الاسلام، به كوشش حسين
مونس، قاهره، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ امين، حسن، دائرة المعارف الاسلامية الشيعية،
بيروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ بلاذري، احمد، فتوح البلدان، به كوشش عبدالله انيس
طباع و عمر انيس طباع، بيروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ پيگولوسكايا، ن.، شهرهاي ايران
در روزگار پارتيان و ساسانيان، ترجمة عنايتالله رضا، تهران، ١٣٦٥ش؛ ثعالبى
مرغنى، حسين، غرر اخبار ملوك الفرس و سيرهم، به كوشش زوتنبرگ، پاريس،
١٩٠٠م؛ ثقفى، ابراهيم، الغارات، به كوشش جلالالدين محدث ارموي، تهران،
١٣٥٥ش؛ جهشياري، محمد، الوزراء و الكتاب، به كوشش عبدالله اسماعيل صاوي،
قاهره، ١٣٥٧ق/١٩٣٨م؛ حمدالله مستوفى، نزهة القلوب، به كوشش گ. لسترنج،
ليدن، ١٩١٥م؛ حمزة اصفهانى، تاريخ سنى ملوك الارض، بيروت، دارمكتبة الحياة؛
همو، التنبيه على حدوث التصحيف، به كوشش محمد اسعد طلس، دمشق،
١٣٨٨ق/١٩٦٨م؛ خليفة بن خياط، تاريخ، به كوشش سهيل زكار، دمشق،
١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ دينوري، احمد، الاخبار الطوال، به كوشش عبدالمنعم عامر،
قاهره، ١٩٦٠م؛ سهراب، عجائب الاقاليم السبعة، به كوشش هانس فون مژيك،
وين، ١٣٤٧ق/١٩٢٩م؛ طبري، تاريخ؛ عزاوي، عباس، عشائر العراق، بغداد، ١٣٦٥ق؛
علوش، جميل، ابن الانباري و جهوده فى النحو، ليبى / تونس، ١٩٨١م؛ على،
جواد، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، بيروت، ١٩٦٩م؛ قرطبى، عريب،
صلة تاريخ الطبري، ليدن، ١٨٩٧م؛ لسترنج، گ.، سرزمينهاي خلافت شرقى، ترجمة
محمود عرفان، تهران، ١٣٦٤ش؛ مجمل التواريخ، به كوشش محمدتقى بهار، تهران،
١٣١٨ش؛ محمدي، محمد، تاريخ و فرهنگ ايران، تهران، ١٣٧٢ش؛ مقدسى، مطهر،
البدء و التاريخ، به كوشش كلمان هوار، پاريس، ١٩٠٣م؛ مقريزي، احمد، السلوك،
به كوشش سعيد عبدالفتاح عاشور، قاهره، ١٩٧٢م؛ نصر بن مزاحم، وقعة صفين، به
كوشش محمد عبدالسلام هارون، قاهره، ١٣٨٢ق؛ نولدكه، تئودر، تاريخ ايرانيان و
عربها در زمان ساسانيان، ترجمة عباس زرياب، تهران، ١٣٥٨ش؛ ياقوت، بلدان؛
يعقوبى، احمد، تاريخ، بيروت، دارصادر؛ نيز:
Ammianus Marcellinus, Rerum gestarum libri, tr. J.C. Rolfe, London, ١٩٥٦;Bivar,
A.D.H., X The PoliticalHistory ofIran Under the Arsacids n , The Cambridge
History of Iran, Cambridge, ١٩٨٣, vol. III(١); EI ٢ ; Eilers, W., X Iran and
Mesopotamia n , The Cambridge History of Iran, Cambridge, ١٩٨٣, vol. III(١);
Ensslin, W., Zu den Kriegen des Sassaniden SchapurI, M O nchen, ١٩٤٩; Frye, R.
N., X The Political History of Iran Under the Sasanians n , The Cambridge
History of Iran, Cambridge, ١٩٨٣, vol. III(١); Iranica; Judaica; Pauly; Talmud
(Mo`ed Ka t an), tr. D. H.M. Lazarus, London, ١٩٩٠.
عنايتالله فاتحىنژاد