دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٨٥٦
| الغبيگ كورگان جلد: ١٠ شماره مقاله:٣٨٥٦ |
اُلُغْ بِيْگِ كورْگان
(مق ٨٥٣ق/١٤٤٩م)، فرزند ارشد شاهرخ و نوة امير تيمور كورگان، فرمانرواي خراسان و شاهزادة هنرمند و هنرشناس تيموري. نام اصلى وي به نوشتة بيشتر تاريخنويسان محمد طَرَقاي (طرغاي يا ترقاي)، و به نوشتة برخى از تاريخنويسان عرب تِمُر (تيمور) بود و به احترام نيا يا نياي بزرگش (پدر تيمور)، «اولوغ (اُلُغ) بيگ» (= امير بزرگ) خوانده مىشد (فصيح، ٣/١٣٦؛ خواندمير، حبيبالسير، ٣/٤٦٠؛ غفاري، ٢٣٢؛ منجمباشى، ٣/٥٩؛ ابنتغريبردي، ٣/٩٢؛ ابن عماد، ٧/٢٧٥).الغ بيگ در لشكركشى و دلاوري و فرمانروايى و پادشاهى طرفى چندان در خور نبست، اما در دانشوري، هنرمندي و دينداري، و دانشدوستى، هنر پروري و گردآوري و تشويق و گرامىداشتِ عالمان دين، هيأت، نجوم، هندسه و رياضى، تاريخنويسان، شاعران و صوفيان و ساختن مسجد، مدرسه، خانقاه و حمام و ترتيب رصد و تصنيف زيجنو، به شايستگى نامآور گرديد.
الغ بيگ در ٧٩٦ق/١٣٩٤م در سلطانيه از بطن گوهرشاد آغا زن هنردوست شاهرخ زاده شد؛ نيايش امير تيمور كورگان از همان آغاز دلبستگى خويش را بدو آشكار ساخت و به ميمنت ولادت وي گناه مفروض مردم ماردين را بخشيد و از كشتار آنان به شيوة معمول خود، چشم پوشيد. نگاهداري و پرورش الغ بيگ مانند چند نوة ديگر به سراي ملك خانيم، همسر بزرگ تيمور سپرده شد و همراه آن خاتون چند سال با اردوي سلطانى در آسياي صغير، آذربايجان و ولايات ديگر گردانيده، و اندكى پيش از ورود تيمور، به سمرقند برده شد (شرفالدين، ٢٥٧آ، ٤٣٢آ، ٤٨٣ب؛ ميرخواند، ٦/٢٣٢، ٢٨٨، ٣٥٣، ٣٨٨، ٤٠١؛ فصيح، خواندمير، غفاري، همانجاها).
در ٨٠٧ ق/١٤٠٤ م به فرمان اميرتيمور ، جشن عروسى بسيار با شكوهى براي الغ بيگ - كه ١١ سال بيشتر نداشت - و چند تن از شاهزادگان در دشتِ كانِ گل سمرقند با حضور كلاويخو سفير اسپانيا برپا گرديد (شرفالدين، ٤٦١آ؛ ميرخواند، ٦/٤٧٨؛ تاج السلمانى، ١٥ ب؛ ابن عماد، ٧/٢٧٦؛ ابن عربشاه، ٢١٥؛ كلاويخو، ٢٥٢) و پس از اندك زمانى حكومت قسمتهايى از ماوراءالنهر از جمله تاشكند و بناكت (نيكى) تا مرز چين به نام وي تعيين شد (تاجالسلمانى، ٢٤ب؛ ميرخواند، ٦/٤٨٠).
در همان سال ٨٠٧ ق تيمور كه آهنگ جنگ و لشكركشى به مغولستان را داشت، در اُترار درگذشت. در آن هنگام پير محمد نوه و جانشين برگزيدة او در قندهار افغانستان بود؛ شاهرخ پدر الغبيگ با سرنهادن به وصيت پدر و قبول جانشينى پيرمحمد، در هرات به حكومت پرداخت و شاهزاده خليل ميرزا پسر ميرانشاه در سمرقند بدون پايبندي بدان وصيت بر تخت فرمانروايى نشست (تاج السلمانى، ٣٢آ، ٤٢آ، ٥٤آ، ٦٠آ - ب؛ ميرخواند، ٦/٤٩٨ به بعد؛ خواندمير، همان، ٣/٥٤٠ به بعد).
پيرمحمد به غرب بازگشت و در جنگى كه ميان وي و خليل ميرزا درگرفت، به سختى شكست خورد. در اين جنگ الغ بيگ و اَتاكة (= اتابك روزگار سلجوقى) او شاه ملك نيز حضور داشتند. پيرمحمد از آن پس نيز دست كم با حمايت ظاهري شاهرخ تكاپويى كرد، اما به جايى نرسيد و اندكى بعد در رمضان ٨٠٩ به دست يكى از اميران خويش كشته شد (فصيح، ٣/١٦٧؛ تاجالسلمانى، ٨٤ آ، ٨٨ب - ١٣٩ب؛ ميرخواند، ٦/٥٣٥ -٥٣٦).
شاهرخ در ٨٠٨ق حكومتِاندخود و شبرغان، و در ٨٠٩ق حكومت توس، خبوشان، كلات، ابيورد، نسا، يازر، سبزوار و نيشابور را به الغبيگ سپرد و با خليل ميرزا مدارا و آشتى كرد و سمرقند را به او واگذاشت. اميران از بدكرداريها و خوشگذرانيهاي خليل ميرزا ناخرسند بودند و برخى از آنان بر او شوريدند و او را دستگير و زندانى كردند. شاهرخ از اين خبر برآشفت و در ٨١٢ق/١٤٠٩م به سمرقند لشكر كشيد و اميران را تنبيه كرد و خليل ميرزا را از بند رهانيد، اما از ابقاي او بر حكومت سمرقند خودداري كرد و حكومت ري و عراق عجم را به وي سپرد و فرزند ارشد خويش الغ بيگ را كه ١٦ سال بيش نداشت، به حكومت ماوراءالنهر و سمرقند گمارد و امير شاه ملك را همچنان همراه و كارگزار امور وي ساخت (فصيح، ٣/١٩٥؛ ابن تغري بردي، ٣/٩٢؛ غفاري، ٢٣٢؛ حافظ ابرو، ٢/٣٠٩؛ ميرخواند، ٦/٥٩٣؛ خواندمير، حبيبالسير، ٣/٥٨١).
استقرار پادشاهى شاهرخ بر كشور، و حكومت الغبيگ بر ماوراءالنهر و سمرقند، سرآغاز دورة ٣٨ سالة آرامش و امنيت نسبى بود؛ اگرچه الغبيگ در اين مدت چند درگيري با مغولان خاندان جغتاي پسر چنگيز داشت و چند بار به سرزمين آنان لشكر فرستاد و گاه خود نيز در آن لشكركشيها شركت جست، از جمله در ٨٢٨ق/١٤٢٥م به سرزمين آنان حمله برد و پس از جنگ و ستيزي تفوق يافت و غارت بسيار كرد و غنايم فراوان به دست آورد و بازگشت (فصيح، ٣/٢٥٦). باري ديگر پادشاه ازبك بَراق اُغلان در ٨٣٠ ق به سغناق كه در قلمرو او بود، تاخت. الغبيگ از پدر مدد خواست؛ شاهرخ فرزند ديگر خود ميرزا محمد جوكى را همراه سپاهى به ياري او فرستاد. اميرزادگان شكست خوردند و سپاهيان مغول در ماوراءالنهر پراكنده شدند و دست به نهب و قتل و غارت يازيدند (عبدالرزاق، ٢(١)/٣١١-٣١٣). شاهرخ ناچار به تن خويش به سوي ماوراءالنهر شتافت و با رسيدن او به سمرقند مغولان بازپس نشستند، الغبيگ و برادرش از سوي شاهرخ به شدت سرزنش شدند، حتى الغ بيگ مدتى از حكومت ماوراءالنهر عزل شد، اما اندكى بعد خشم شاهرخ فرو نشست و او را به جاي خويش گمارد (همو، ٢(١)/٣١٧- ٣١٨؛ حافظ ابرو، ٢/٨٨٢، ٩٠٦؛ ميرخواند، ٦/٦٨٨).
اين درگيريهاي با فاصله در مدت دراز نمىتوانست سبب آشفتگى روزگار شود و آرامش را منقطع سازد؛ از آنرو، الغ بيگ بختيار و كامروا بود و توانست حلقة علمى و ادبى و هنري خويش را برپا سازد و دانشمندان علوم رياضى، هندسه، هيأت، نجوم و الهيات، و هنرمندانِ خطاط، تذهيبگر، جلدساز و كتابپرداز، و شاعران، صوفيان و عارفان را از ٤ گوشة كشور به درگاه خويش در سمرقند فرا خواند و در اين مدت فقه، اصول، معانى و بيان، زبان، رياضى، هيأت و نجوم آموخت و قرآن مجيد را ٦ ماهه از بر كرد، ابيات بسيار به ياد سپرد و در هنر شاعري خودي نمود. اما او بيش از هر چيز دلباختة هيأت و نجوم بود و آن دانش را نزد قاضىزادة رومى فرا گرفت. در ٨٢٣ق/١٤٢٠م در شمال شرقى سمرقند، در جايى كه پشته كوهك ناميده مىشد، رصدخانهاي عظيم ساخت و بيشتر به همت غياثالدين كاشانى و به ياري قاضىزادة رومى، معينالدين كاشانى و علاءالدين قوشچى - كه اين يك شاگرد او به شمار مىآمد و همواره الغبيگ او را فرزند خطاب مىكرد - رصد بست و زيج جديد خانى يا كورگانى يا الغ بيگى را نوشت و در همان سال مادر خويش گوهرشاد خاتون را - كه از او نيز آثار خير بسيار در هرات و مشهد به جاي مانده است - براي مشاهدة رصدخانه به سمرقند دعوت كرد (ابن تغري بردي، ٣/٩٢؛ عليشير، ١٢٥؛ غفاري، ٢٣٢؛مجدي،٩٤٨؛ جامى،١٤٦؛ مشكور،٧٦٥، ٨٤٠،٨٦٠؛حافظابرو، ٢/٧٤٤؛ ابوطاهر، ١٥٧؛ ابن عماد، ٧/٢٧٦؛ دولتشاه، ٢٧٣؛ بابر، گ ٤٦ب). بازماندة رصدخانة الغبيگ در ١٣٢٦ق/١٩٠٨م در نزديكى سمرقند كشف شد (بارتولد، ٦٨).
زيج او در جهان اسلام واپسين زيج بود و تا پيدايى دانش نجوم در غرب، زيج ديگري تصنيف نشد و همواره براساس آن تقويم استخراج مىگرديد. متن زيج الغ بيگ به همت و تصحيح سديو١ در ١٨٤٧م، و ترجمة آن در ١٨٥٣م در پاريس منتشر شده است (تقىزاده، ١٠/١٦٨، ١٦٩؛ VIII/٩٩٥ , ١ .(EI
الغبيگ در همان سال (٨٢٣ ق) مسجد، مدرسه، خانقاه و حمامى نيز در سمرقند ساخت و روستاها و املاك بسيار بر آنها وقف كرد. ظهيرالدين بابر بنيانگذار خاندان كورگانى (مغول) هند يك سده بعد چگونگى بناهاي ساخت الغبيگ در سمرقند را به تفصيل گزارش كرده است (گ ٤٦ب ٤٨آ). قاضىزادة رومى و الغبيگ در مدرسة سمرقند درس مىگفتهاند (ابوطاهر، ١٥٦-١٥٧؛ كيانى، ١٩٧).
الغ بيگ تأليف ديگري نيز در تاريخ خاندان فرزندان چهارگانة چنگيزخان به نام اُلوس اربعة چنگيزي داشته كه تاكنون نسخهاي از آن به دست نيامده است، اما نسخهاي از خلاصة آن با نام شجرة الاتراك در موزة بريتانيا موجود است (تقىزاده، ١٠/٢٦٩؛ منزوي، ٢/٨٢٢).
در ٢٥ ذيحجة ٨٥٠ شاهرخ در ري بيمار شد و درگذشت (ابوبكر طهرانى، ٢٩٢). با مرگ پدر دوران آرامش و آسايش الغ بيگ به سرآمد. او هم فرزند ارشد شاهرخ، و هم هنگام مرگ پدر يگانه فرزند ذكور بازماندة او بود، زيرا ديگر پسران او - سيورغتمش در ٨٣٠ق، ابراهيم سلطان و بايسنقر ميرزا در ٨٣٧ق، و ميرزا محمد جوكى در ٨٤٨ق - پيش از پدر درگذشته بودند (خواندمير، حبيبالسير، ٣/٦١٤، ٦٢٣، ٦٢٤، ٦٣٤؛ قزوينى، ٣١٣، ٣١٤). از آن رو، وي جانشين پدر نيز به شمار مىآمد. اما شاهرخ در سفر بىبازگشت عراق عجم علاءالدوله پسر بايسنقر را به قائممقامى خويش در هرات نشانده بود. پس از مرگ شاهرخ، علاءالدوله به پشتيبانى جدة خويش گوهرشاد خاتون - كه به بايسنقر و فرزندانش بيشتر از فرزندان و نوادگان ديگر دلبستگى داشت - مدعى پادشاهى شد و در هرات بر تخت سلطنت نشست و بر سپاه زر و سيم فراوان بخشيد (ابوبكر طهرانى، ٣٠٠).
الغ بيگ كه خود را جانشين پدر مىدانست (عبدالرزاق، ٢(٢-٣)/ ٩٣٣)، اين را برنتافت، سپاه را فراهم آورد و پس از دفع فتنة ابوبكر پسر جوكى مدعى ديگر پادشاهى، به سوي هرات لشكر كشيد، از آب آمويه گذشت، اما در بلخ خبر يافت كه فرزندش عبداللطيف در نيشابور به دست كسان علاءالدوله گرفتار آمده، و زندانى وي است. علاءالدوله نيز كه با سپاه رو به سوي او نهاده، و تا كنار رود مرغاب پيش آمده بود، دريافت كه برادرش ابوالقاسم بابر سركشى آغاز كرده، و از گرگان به سوي خراسان روان است. از آنرو، ميل جنگ در هر دو فروكش كرد و ميانشان صلحى در پيوست و عبداللطيف رها شد و نزد پدر باز آمد. علاءالدوله نيز با برادر خويش بابر، از در آشتى درآمد. اندكى بعد در ٨٥٢ق/١٤٤٨م جنگ ديگري ميان الغبيگ كه آهنگ هرات داشت، با علاءالدوله كه از هرات به مقابلة او شتافته بود، در محلى به نام ترناب در نزديكى هرات در گرفت و علاءالدوله به سختى شكست خورد و به مشهد گريخت.
الغبيگ به هرات درآمد و قلعة نَرهتو و قلعة اختيارالدين را گشود و به گنجينة زر و سيم پدر دست يافت. آنگاه پس از آنكه ميرزا يارعلى پسر اسكندر و نوة قرايوسف تركمان و سلطان ابوسعيد داروغه را در قلعة نرهتو به بند كشيد، در پى علاءالدوله به سوي گرگان لشكر كشيد، اما با دريافت پيشكشى و اظهار اطاعت ميرزا بابر، برادر علاءالدوله از اسفراين بازگشت و عبداللطيف را به بسطام گسيل كرد. عبداللطيف بدون درگيري و درنگى بازگشت و در مشهد به پدر پيوست. در اين ميان، ميرزا يارعلى و ابوسعيد به حيلتى خود را از بند نرهتو رها ساختند و ميرزا يارعلى هرات را در محاصره گرفت. الغ بيگ از مشهد به هرات شتافت و ميرزا يارعلى با رسيدن او به قلعة نرهتو گريخت و چون مردم بيرون هرات در مدت محاصره به يارعلى ياري رسانده بودند، الغ بيگ فرمان به غارت و كشتار آنان داد. اين غارت و كشتار ٣ روز ادامه يافت و در زمستان سخت خلق بسيار كشته و آواره شدند. الغ بيگ پس از اين سياهكاري استخوانهاي پدر برگرفت و به سوي ماوراءالنهر رفت و هرات را به عبداللطيف سپرد. اندكى بعد بابر به سوي هرات لشكر كشيد. عبداللطيف در برابر او تاب نياورد و پس از ١٥ روز حكومت، شبانه از هرات به سوي ماوراءالنهر گريخت و شهر به دست بابر افتاد.
در نخستين فتح هرات عبداللطيف دلاوريها كرد، اما الغ بيگ او را ناديده گرفت و پاداش گشودن هرات را به پسر كوچكترش، عبدالعزيز داد و عبداللطيف را از غنايم و حتى دارايى سپردة خود وي در قلعة نرهتو محروم ساخت. در نتيجه، بىمهري و كدورت ميان پدر و پسر پديد آمد. از آنرو، هنگامى كه عبداللطيف از هرات گريخت، الغبيگ به او اجازة حضور در سمرقند را نداد و او را به حكومت بلخ گمارد. اين امر بىمهريهاي پيشين را به كينهورزي و دشمنى ميان آندو بدل ساخت. عبداللطيف در بلخ به مبارزه با پدر برخاست. الغبيگ به سوي بلخ لشكر كشيد و جنگ و گريزي روي داد. در آن ميان، از يكسو خبر بدكرداريهاي عبدالعزيز كه در سمرقند قائممقام پدر بود؛ و از سوي ديگر، خبر قيام ابوسعيد نوادة ميرانشاه پسر تيمور به ياري قبيلة تركمان ارغون و محاصرة سمرقند به دست او، به الغبيگ رسيد. در نتيجه، جنگ متوقف شد، الغبيگ به سمرقند بازگشت و عبداللطيف در پى او روان شد؛ ابوسعيد گريخت و در روستايى به نام دمشق ميان پدر و پسر جنگ درگرفت، اميران به جانب عبداللطيف گرايش يافتند و دروازههاي سمرقند را بر روي الغبيگ رميده و گريزان بستند و او ناچار به شاهرخيه رفت، اما در آنجا نيز به مقابلة او برخاستند. وي در ٨٥٣ق به سمرقند نزد عبداللطيف بازگشت، اما پسر با او بىمهري و بىاعتنايى كرد و عبدالعزيز پسر محبوب الغبيگ در مقابل چشمانش كشته شد. الغبيگ از پسر اجازة سفر حج خواست. عبداللطيف موافقت كرد، اما اجازه داد تا عباس نامى در راه او را به قصاص خون پدر خويش به قتل رساند و بدينترتيب، پادشاهى كوتاه، اما پرآشوب الغبيگ پايان يافت. عبداللطيف نيز چند ماه پس از مرگ وي كشته شد (ابوبكر طهرانى، ٢٩٢-٣٠٦؛ ميرخواند، ٦/٧٣٨-٨٧١؛ ابن تغري بردي، ٣/٩٥-٩٧؛ يزدي، ٥٣؛ خواندمير، حبيب السير، ٤/٢٠-٤٣).
در دوران پادشاهى الغبيگ وزارت او برعهدة سيد عمادالدين محمود جنابذي بود (عقيلى، ٣٤٥؛ خواندمير، دستور...، ٣٦٢-٣٦٣).
به نام الغ بيگ در دوران كوتاه پادشاهى وي سكه نيز ضرب شده است. سكههاي ضرب شده در هرات، سمرقند و آمل به نام او در موزههاي ارميتاژ، تركمنستان، تبريز و انگلستان موجود است («مقالهها...١»، ٥٥٩ ؛ ترابى، سكههاي شاهان...، ٢/١٣١-١٣٢، سكههاي اسلامى...، ٦٣).
مآخذ: ابن تغري بردي، يوسف، المنهل الصافى، به كوشش نبيل محمد بن عبدالعزيز، قاهره، ١٩٨٥م؛ ابن عربشاه، احمد، زندگانى شگفتآور تيمور ( عجايب المقدور )، ترجمة محمدعلى نجاتى، تهران، ١٣٥٦ش؛ ابن عماد، عبدالحى، شذرات الذهب، قاهره، ١٣٥١ق؛ ابوبكر طهرانى، ديار بكريه، به كوشش نجاتى لوغال و فاروق سومر، تهران، ١٣٥٦ش؛ ابوطاهر سمرقندي، «سمريه»، قنديه و سمريه، به كوشش ايرج افشار، تهران، ١٣٦٧ش؛ بابر، ظهيرالدين محمد، بابرنامه، چ تصويري، ليدن، ١٩٧١م؛ بارتولد، و.، خاورشناسى در روسيه و اروپا، ترجمة حمزه سردادور، تهران، ١٣٥١ش؛ تاج السلمانى، شمسالحسن، چ تصويري، ويسبادن، ١٩٥٥م؛ ترابى طباطبايى، جمال، سكههاي اسلامى دورة ايلخانى و گوركانى، تبريز، ١٣٤٧ش؛ همو، سكههاي شاهان اسلامى ايران، تبريز؛ تقىزاده، حسن، مقالات، تهران، ١٣٥٧ش؛ جامى، عبدالرحمان، نفحات الانس، به كوشش مهدي توحيديپور، تهران، ١٣٦٦ش؛ حافظ ابرو، زبدة التواريخ، به كوشش كمال حاج سيدجوادي، تهران، ١٣٧٢ش؛ خواندمير، غياثالدين، حبيب السير، به كوشش محمد دبيرسياقى، تهران، ١٣٦٢ش؛ همو، دستور الوزرا، بهكوشش سعيد نفيسى، تهران، ١٣٥٥ش؛ دولتشاه سمرقندي، تذكرة الشعرا، به كوشش محمد رمضانى، تهران، ١٣٣٨ش؛ شرفالدين على يزدي، ظفرنامه، به كوشش عصامالدين اورونبايوف، تاشكند، ١٩٧٢م؛ عبدالرزاق سمرقندي، مطلع سعدين و مجمع بحرين، به كوشش محمدشفيع، لاهور، ١٩٤٦-١٩٤٩م؛ عقيلى، حاجى بن نظام، آثار الوزراء، به كوشش جلالالدين محدث ارموي، تهران، ١٣٣٧ش؛ عليشيرنوايى، مجالس النفائس، به كوشش علىاصغر حكمت، تهران، ١٣٦٣ش؛ فصيح خوافى، احمد، مجمل فصيحى، به كوشش محمود فرخ، مشهد، ١٣٣٩ش؛ غفاري قزوينى، احمد، تاريخ جهان آرا، تهران، ١٣٤٣ش؛ قزوينى، يحيى، لب التواريخ، تهران، ١٣٥٦ش؛ كلاويخو، سفرنامه، ترجمة مسعود رجبنيا، تهران، ١٣٣٧ش؛ كيانى، محسن، تاريخ خانقاه در ايران، تهران، ١٣٦٩ش؛ مجدي، محمدحسينى، زينت المجالس، تهران، ١٣٤٢ش؛ مشكور، محمدجواد، تاريخ تبريز تا پايان قرن نهم هجري، تهران، ١٣٥٢ش؛ منجمباشى، احمد، صحائف الاخبار، استانبول، ١٢٨٥ق؛ منزوي، احمد، فهرستوارة كتابهاي فارسى، تهران، ١٣٧٥ش؛ ميرخواند، محمد، روضة الصفا، تهران، ١٣٣٩ش؛ يزدي، حسن، جامع التواريخ حسنى، به كوشش حسين مدرسى طباطبايى و ايرج افشار، كراچى، ١٩٨٧م؛ نيز:
EI ١ ; Makaleler, ed., A. Inan, Ankara, ١٩٨٧.
مصطفى موسوي